تبليغاتX
The Collector


The Collector

اینجا...وبلاگ غرور انگیز منه

 

شما ميدونستين  که  تا همين 10سال پيش پفک شيرين هم داشتيم؟!!!
من وقتي خيلي کوچيک بودم قشنگ يادمه يه پفک با نايلون مشکي بود که نميدونم با از این شکرهاي قهوه اي
ميساختنش يا به خاطر پودر کاکائو بود بهرحال شيرين بود و من خيلي دوست داشتم
نکته1:انقد بدم مياد از اين نوع ابراز احساسات:مثلا طرف يه عکسيو تو وب ميذاره بعد يکي مياد ميخاد
تعريف کنه ميگه:اين عکسو دوسش دارم!
افتاد؟مثال ديگه؟مثلا طرف ميگه نيويورکم جاي قشنگيه ها و همون آدم در جواب:اوهوم دوس داشتم  اونجا باشم!هنوز نيوفتاد ميدونم!ولي مشکل خودتونه!خب بريم سر ادامه خاطرات:
سال 1371 که من 6 سالم بود بابام تلويزيون رنگي خريد
يادش بخير هنوز آنتنشو نصب نکرده بودن تلويزيون خاموش بودا من به يکي از دکمه هاش دست زدم خاهرم
رفت به بابام گفت!آخه قرار بود  هیچکی به غیر از خودش حتی دستم بهش نزنه
يا مثلا تلويزيونمون کنترل داشت.ما فک ميکرديم ديگه آخر تکنولوژي هستيمکنترلو که به ما نميدادن فقط بابام  و خواهر بزرگم  حق داشتن باهاش کانال عوض کنن
اي خدااااااااا  انقد من خوش بودم  که حد نداشت.کوفتم نداشتيما اما دلمون خوش بودآهان تلويزيونمون اسمش پارس بودا فک کنم ما جزء اولين نفرات فاميل بوديم که تلويزيونمون رنگي بود
بهد,بعد چند سال که هنوز سي دي نيومده بود ما يه ضبط پاناسونيک خريديم که سي دي ميخورد سيدي
نداشتيم بگوشيمش که,واسه همين رفتيم با هزار بدبختي يه سي دي شجريان اورجينال خريديم.ميدونين چقدر؟سال 75خريديم 2500تومن!بخدا راست ميگم  انقده اينچيزا گرون بود که نگو.ضبطمونو توسال 75خریدیم
125000تومن و تلويزينمونم سال 71 خريديم 60تومن
حالا ماجراي وي سي دي:اون موقع ها همين10سال پيش بود بود که تازه وي سي دي اومده بود همه
فاميلامون خريدن مام خريديم آقا يه وضعي بود داييم به سي دي ميگفت:تي سي و عموم ميگفت:      
آی سي!يعني من بعد اين همه سال موندم آي سي ديگه چي بود
کلا همه خوش بودن ديگه,همه ميگفتن مثلا شوي جديد چي داري بعد کامپوتر نداشتيم رايت بزنيم که بايد  ميبرديم بيرون هر سي دي 700پول رايت ميگرفتن به پول اون زمان.و هر سي دي هم همين700 تومني ميوفتاد
خلاصه تکنولوژي در حد
افغانستان
بهد حدودا 17ساله بودم که کامپيوتر خريديم.اون موقع ميگفتن پِنتيوم تِري.نه مثل الان که اصلا با پنتيوم  کاری ندارن ميگن مثلا سي پي يو 3.2 فول يا دو هسته اي,4 هسته اي
به اينجا ميخواستم برسم که اون زمان,من چتو شروع کردم سال82 بود از سال80 تو ايران ملت چتو شروع
کردن ديگه.وااااااااااااي اگه بدونين که چقده حال ميداد.مثل الان نبود که.اون موقع هرکی باهرکی میچتید انگار
از ته دل بهش وابسته میشد.چون دوستیه مجازی یه طوریه که ایرادای طرفو نمیبینی.هی دل میبندی
آقا ما هر روز عاشق میشدیمبه جان خودمخلاصه ما هر روز سر قرار بودیم
تا همین 5سال پیش روم ها مثل الان نبود که شماره ای باشه که
هر روم واسه خودش اسم داشت مثلا بچه های بابل.بچه های تهران اینطوری بود الان نمیدونم کار خود یاهو
هستش یا کار دولتمردانه نیدونم خلاصه چرت شد.آخرین بار پارسال بود که رفتم روم بعد چند مدت یه سری...
زدم.ای خدا میدونین که,همه دنبال کاسبیو شارجو وب س+ک+س و تبلیغاتن به کنار...
یه پسر 15 ساله تو روم مینویسه دختر زیر 15اهل س+ک+س پی ام بده!!!
آخه الاغ تو اصلا چیز داری که حرف اینچیزارو میزنی؟
حالا یه چیز مهم تر بگم باورت نمیشه...
یه پسر 13ساله تو صفحه روم از بچه ها کمک میخواست.مشکلش میدونین چی بود؟
میگفت من به مامانم حس س+ک+س+ی دارم
یعنی چی آخه؟این اثرات چیه واقعا؟اصلا تو این دوره زمونه مامانا بخوان بچه هاشونو ببرن حموم ریسکه!!!
خدا بگم چیکارتون کنه بخدا اگه فیلتر بشم گردن همتونو میزنم
نکته2:این قضیه آهنگ گذاشتن ما مثل قضیه عکس گذاشتنمون شد.خودتون گیر میدین آهنگ آهنگ عکس عکس!بعد حالا شروع میکنین به برانداز کردن من یعنی چی آخه؟یه کم شعور داشته باشین.ای بابا
چیه؟حرفی هست؟اینجا حــــــــــــــرمـــــــــــســـــــــــــــرای خودمان است

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:49 توسط پسری 24 ساله| |

 

صبح که پا شدم حس کردم باغ دلم يه عطر خوبي داره,يادم اومد که امروز,

       روز رويش يه گل نازه,آرش جونم تولدتــــــــــ مبارکــــــــ

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:40 توسط پسری 24 ساله|


سلام.نمیدونم شما اون کیلیپی که از زهرا امیرابراهیمی پخش شده رو دیدین یانه.همون بازیگر سریال زهره!
جدا از اینکه تو یه قسمت فیلم زهرا داشت کفِ پای پسره رو میبوسید...
توی یه قسمت فیلم,در حینِ اونکار,زهرا گریه میکنه و اونکار متوقف میشه و پسره به مدت 20 ثانیه زهرارو
بغل میکنه و دوباره...
خب:
بیاین بررسی کنیم.خودمونیم دیگه,داشتن س+ک+س میکردن
یه گریه هست که دخترا دقیقا به این علت میکنن:
عذاب وجدان
این عذاب و جدان نه از اینه که گناهه,یا اینکه اُپن شد,یا اینکه بود یا اینکه کسی بفهمه
نه.این عذاب وجدان به خاطر یه ترسه.یه ترس از اینکه اگه الان دارن اینکارو میکنن بعدا چیکار باید بکنن؟
یا بهتره بگیم اصلا چی برای بعدا باقی میمونه؟
نکته:تو تبلیغات اون سریال میگه:همه ما در بند امیال خود هستیم
میل به قدرت,ثروت و حتی شهوت
نیاز انسان یا تامین میشه یا سرکوب
مثل نیاز انسان به رفع تشنگی
و میشه در مورد نیازهای جنسی اینطوری گفت:یک تشنه که آب کنارش باشه و نذاری که بخوره
جالب اینجاست که کسی توی رابطه هایی که به گند کشیده میشه خودشو مقصر نمیدونه.حقم دارن.
چون یه حسه کاملا دوطرفست.مثل بوسیدن و بوسیده شدن نیست که!!!
جمله قبل یعنی
چی؟یعنی:کسی که بوسیده میشه لذت بیشتری میبره,نه کسی که میبوسه
خب حالا کسی که میبوسه نیازهاش دیوونش میکنه و برای اینکه به زور نمیتونه طرف رو به بوسیدن خودش
وادار کنه مجبوره...مجبوره چیکار کنه؟
از یک حس دوطرفه استفاده کنه!
حس دوطرفه چیزیه که با اونکار یک حس بطور مساوی بین 2طرف تقسیم میشه.مثل لب گ...ن
همه نوشته های من فقط واسه اینه که هرکی برداشته خودشو بکنه که توی موقعیت های مشابه تصمیم درست بگیره.خب موضوع این هفته تمومید.
حقیقتش این سری واسه 1 هفته دیگه تهران بودم واسه همون کار تعمیرات
دستگاهای عابربانک.قراره چند روز دیگه واسه 1ماه برم دوره ببینم .میخوان نمایندگیه مازندرانو بهم بدن.
وقتی با آشنام اونجا رفته بودم.مدیر فروش اون شرکته,رو به منو آشنام میکنه و میگه:ما 45سالمونه و اینیم
اونوقت این پسره با 25سال سن داره نمایندگیه مازندران رو میگیره و در جواب این طرف,آشنامون میگه:
چــــــــــرا که نـــــــــــه؟؟؟به قول ندامون
کلی خندیدیم.خب خداییم کاری که توی سَرمه خیلی بزرگه اگه قرار باشه من مسئولیتشو قبول کنم باید
حواسم به کل عابربانکهای این شرکت,توی مازندران از بهشهر تا رامسر باشم خو!!!
به قول یه عزیزی که خودشم زن بیده میگه:دختر یعنی غُر زدن!حالا یکی بیشتر یکی کمتر!
بابای

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 22:54 توسط پسری 24 ساله| |

 

اول از همه بیایم دعا کنیم همه وبلاگنویس ها بیدار بشن.نمیدونم این چه وضعیه همه افسرده شدن همه
وبلاگ ها خاک گرفته.همین خودِ من همش این تو ذهنمه که هرچی میخواستم نوشتم در حالی که نوشتن
به آدم شخصیت میده.جون داداش راس میگم ببین چقده الان شخصیت گرفتم
خب من الان کسل کننده ترین روزای زندگیمو میگذرونم.صبح تا غروب الاف غروبا میرم یه دوری میزنم
روزام تند و تند دارن میگذرن,ما هنوز شروع به پول درآوردن نکردیم!
الان من اینجوریم که دلم هیچی نمیخاد فقط دلم میخواد یکی ازم کار بکشه بعد شب انقده خسته باشم که
وقتی برمیگردم فقط بخوابم نه مثل الان که از ساعت 8شب به بعد غصم میگیره!جون داداش اگه این فیلم
ترسناک هام نداشتم که شبا وقتمو باهاش پُر کنم که دیگه باید رسما با زندگی خداحافظی میکردم.
تاسوعا عاشورام که داره میاد و روز شیطونی کردنها و اینجور چیزاست
همه دخمل پسرا تو اِستِرسَن!همه دارن همو نیگاه میکنن ببینن کی آمار میده کی شماره میده
بعدم هیچی به هیچی خسته تر و افسرده تر شب میان خونه.من خودم وقتی 20سالم  اینا بود یه خورده
که بیرون میموندم یا پاهام خسته میشد یا حوصلم سر میرفت دیگه هرکاری میکردم حس بیرونموندنم نمیومد
یه خورده از بچگی هام بگم...
گفتم که خونواده ما 6نفره بیده که 3تا خواهر دارمو من آخری هستمو اونام همه ازدواج کرده بیدن
بچه که بودیم صبحها سر صبحانه هر روز اینطوری بود بابام داشت صبحانه میخورد و منم مثل الان
عادت به صبحانه خوردن نداشتم.بعد مامانم در حال درست کردن ساندویچ واسه 4تا بچه بود
من یادم نمیاد کل سال های مدرسه,میوه بُرده باشم همیشه مامان واسمون از غذای شب قبل ساندویچ
درست میکرد و ما میبردیم.چندین و چند سال هرروز و هرروز این صحنه ها تکرار میشد که ما بچه ها
سر سفره نشستیم و مامان داره غذاهارو لای نون بربری میذاره و بعد لای روزنامه میپیچه تا ما ببریم
یادمه خیلی نونش سفت بود!تو مدرسه دندونمون میشکست تا بخوریمش
من همیشه چشمم دنبال باریک ترین و کوچولو ترین ساندویچ بود تا اون قسمتِ من بشه.هیچ اعتراضی هم
نمیکردیما شانسی بود.بستگی داشت مامان کدومو بهمون میداد اصلا اون موقع ها بچه ها انگار زبون
نداشتن بخدا.همه مظلوم.اون موقع ها به جای 3 زنگ,ما 4ساعت کلاس داشتیم و 3تا زنگ تفریح.جالبه که
همه بچه ها همون زنگ تفریح اول همه غذاشونو میخوردن و زنگ های آخر همه در حالت ضعف بودن!
مغزمون کار نمیکرد که صبحانه بخوریم غذارم تو زنگ تفریح دوم بخوریم نیدونم چرا واقعا
اون موقع ها که من دوران ابتدایی بودم کسی که سوسیس کالباس میاورد دیگه تَهِ مایه دار بود
بعد اون موقع ها بچه ها مثل خر نوشابه میخوردن نه مثل الان.بخدا خواهرزاده های خودم اصلا یک لب
نوشابه هم نمیتونن بخورن همش آب معدنیو دوغ.یادمه عصرونه مورد علاقه منو بردیا نون و پنیر با
نوشابه بود!بخدا اصلا همه چیو با نوشابه میخوردیم
اولین باری که قیمت نوشابه یادمه نوشابه نارنجی بود 6تومن نوشابه مشکی 10تومن(از این شیشه ای ها)
یعنی منو بردیا تا همین الانش داریم فکر میکنیم که چرا نوشابه مشکی از نوشابه نارنجی گرون تر بود
من خیلی چیزارو دیدم و خیلی حس های خاص رو تجربه کردم.اون موقع هایه آدامس هایی بود بهش
میگفتیم آدامس خربُزه انقده خوش طعم بود.بعدش از این آدامسهای عکسی اومده بود به اسم زاگور یا
"اکشن من"بعد یه آلبوم میخریدی و عکس هارو روش میچسبوندی.یه مدت تبش کل ایرانو گرفته بود
هــــــــــــــــــــــــی زنـــــــــــــــــــــــدگی...
چه روزای قشنگی بود بچه گی.چقدر فهمیده بودیم.یادمه بابام تا 10سالگی هروقت واسه خودش میخواست
شلوار بدوزه همرنگ شلوار خودش واسه منم میدوخت.همین الانم همیشه میگه من دوس دارم تو
کت و شلواری باشی.الهی دوس داره من مثل خودش باشمو وقتی باهام راه میره احساس خوبی داشته
باشه.اما خدایی نمیشه الان اگه همسن های من همچین تیپی بزنن همه میگن طرف بچه مثبته آخه
خب خاطره هام فعلن تموم شد!
نکته 1:گوشی 1280نخرین اصلا کفیت صدای خوبی نداره
نکته 2:آدامس با طعم هندوانه خیلی باحاله من دارم معتادش میشم
نکته 3:همتونو خیلی دوست دارم! 

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 20:58 توسط پسری 24 ساله| |

 


کي ميگه که اشرف بدبوئه      کي ميگه که اشرف بدبوئه!!!
حيوونه...حيوونه...حيوونه مورد علاقش,ميمونه!
اشـرفـــــــ  کاري از سعيد کرماني اگه گوش ندادين برين پيداش کنين بگوشين که نصف عمرتون برفناست
خب بذارين اينجوري تعريف کنم.رفتم  شرکت  ايران نارا(بزرگترين وارد کننده دستگاه هاي خودپرداز و
پيرينترو اينا..)طبق قراري که  از طريق يه واسطه با مدير فروش اون شرکت بستيم قرار شد 45روز
آموزش ببینم بهد من برگردم اينجا,واسه خودم کار کنم اما اونا گفتن که اگه ما به تو تعميراتشو ياد بديم چه
نفعي واسه ما داره؟!بهد گفتن بايد تعهد 3ساله بديو بياي اينجا کار کني.داشتن به زور استخدامم ميکردن!
بهرحال فرار مغزها اجتناب ناپذيره
موقع مصاحبه,دختره فهميد من فَنيم خوبه سريع ميخواست منو ببره اونجا!
بهرحال من نپذيرفتم و عطاي اون کار رو به لقايش بخشيدم
ميدونين چرا؟
اول اينکه من اصلا تهرانو دوست ندارم
دوم خونوادم.يعني بابا و مامانم تنها ميشن خب
بهد به خاطر تموم چيزايي که اينجا واسم با ارزشه
خونمون,دوستام,مغازم!و چيزايي که خودم ميدونم و خودم
آخه میدونین چیه خواهرام همه تهرون ازدوج کردنو رفتن.منو بابام اینا اینجا تهناییم.این 45روزو میخواستم
شیفت در گردش خونه اونا بمونم که خدایی راحت نبودم و احساس مزاحمت میکردم.البته خدایی اونا که
خوبن من یه خورده حساسم و نمیخوام سَربار کسی باشم.شخصیت خودمو بخورم
خدایی همه میخوان به هر طریقی فقط برن تهران زندگی کنن!خب البته اصالت و اينچيزارو آدمهاي عادي
که نميفهمن چیه!مثلا تموم فاميل هاي من که ليسانس گرفتن به بهونه اينکه اينجا کار نيست همه رفتن تهرانو شهراي ديگه پس اونا رفتن تهران چون میخواستن تهران بمونن.اما من این قصدو نداشتم...
نکته 1:چرا هر دختري ميخواد اسمشو دروغ بگه ميگه سارا؟
هر دختري که واسه اولين بار ميخواد خودشو معرفي کنه انگار اولين اسمي که به ذهنش ميرسه ساراست
نکته 2:تهرانتون مال خودتون
آهان بابام اينا همه ميگفتن اونجا بمون اين دوره زمونه کار پيدا نميشه که.اما من اومدم.خدا کنه چند وقت
ديگه پشيمون نشم که شغل به اين با ارزشي رو از دست دادم.
ميخوام يه خورده تبليغات کنم!
آدامس وايت(مال ايرانه,شرکت مينو)خوردينش؟یا بهتره بگم جویدینش؟
کارخونش پنجمين کارخونه بزرگ آدامس سازیه دنياست.کيفيت آدامسش با اوربيت هيچ فرقي نداره تازه
به نظر من بهتر هم هست.بدون قند بيده.خلاصه برين تو کارش
نکته 3:همه زندگيشونو با عشق شروع ميکنن!
نکته 4:حالم از آدمهاي ابله بهم ميخوره که بعد هزار سال که اينجا ميان اين قسمت(درباره وبلاگ)اينجارو
جدي نميگيرن!پس در نتيجه قرار نيست کسي يا چيزي عوض بشه
در مورد اینکه خیلی دشمن دارمم خیلی خوبه!
از اونجایی که همیشه پشت سر آدمهای بزرگ حرف هست درنتیجه واقعا بهم ثابت میشه چقدر خودم و
وبلاگم مهمیم.میرم رو اعصابت تا چشمت کور بشه ایشالا!
در مورد شغلی که واسه مغازم انتخاب کردم نظرتون چیه؟
تعمیر و نگهداری آسانسور و نصب کولرهای اسپیلیت
خوفه؟شغل هایی که انتخاب میکنم با کلاس هست؟
اینم نگم میترکم!تو یه وبلاگ آنتی بوی عکس چند تا پسر معتاده در حال مرگ رو گذاشته بود بعد زیرش
نوشته بود:اینا می خوان زندگی مارو اداره کنن؟
اخه ابله آدم معتاد بشه که بهتر از اینه بره تو خیابون به همه بده!تو انتظار داری پسرا زندگیتو اداره کنن؟
میسی که خوندی.فدا مدا

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 21:51 توسط پسری 24 ساله| |

 

سلام.منم فارغ التحصيل شدم بالاخره.معدلم شده 13/30کمه نه؟خب من همچين درسخونم نبودم
يه کاري دامادم داره واسم جور ميکنه.تعمير و نگهداري عابربانکهاي استان!!!
با خودم فکر کردم اگه تو استان مازندران 1000دستگاه عابربانک داشته باشيم و من مبلغ 10تومن از هر
دستگاه بدُزدَم مبلغ 10ميليون به جيب مبارک خواهم زد.اصلا هم تابلو نيست مگه نه
نکته1:من واست آرزوي خوشبختي ميکنم(از ته قلبم)چه بسا من اصلا نميتونم کسيو خوشبخت کنم
يه آهنگ جديد هلن خونده گوش دادين؟خيلي خاصه:
فقط تو نيستي که شبونه رفتي        فقط تو نيستي که دروغ ميگفتي
به قول شاعر:زير بارون قدم زدنو دوس دارم!
نکته2:رفتم فيس بوکمو چک کردم ديدم نازنين منو اَد کرده
دارم به روز عروسیه خواهرم فکر میکنم...
3سال قبل بود.یادم می آید داماد بزرگم مدیریت کارها را برعهده گرفته بود.به 3گروه تقسیم شده بودیم
گروه اول:وظیفه پذیرایی مختصر قبل شام
گروه دوم:آوردن شام از رستوران تا باغ
گروه سوم:آوردن کیک عروسی و کیک بستنیو و ژله از قنادی تا باغ
یادم می آید باران شدیدی میزد
من گروه سوم بودم.من توی آن باران توی یک وانت نشسته بودم.روی وانت پارچه ای کشیده شده بود تا
باران کیکو بقیه چیز ها که پوششی روی آن نبود را خیس نکند
با وانت کنار قنادی ایستادیم.و شاگرد قنادها یکی یکی طبقه های کیکو ژله را دوروبر من چیدند.
یادم است قناد اصلی به من گفت:مواظب کیکها و تزئینشان باش خیلی برایش زحمت کشیدیم!!!
یادم است من توی وانت نشستم و همانطور که دور تا دورم کیک ها و دسر ها بود پارچه هارا روی وانت
کشیدند و همه جا تاریک شد.
یادم است از پارچه سقف باران چکه چکه میکرد.یادم است با آن لباس مهمانی و موهای سشوار کشیده
تنها,تاریک,1ساعت راه را...مسخره بود
همه عروسی ها همین است.عده ای که کار اصلی را میکنند که دیده نمیشوند.آخرش چه شد؟همه چیز
به اسم داماد بزرگه تمام شد!
نتیجه اینکه کسی که مدیریت میکند ظاهرا کار شاقی انجام داده اما واقعا هیچکار هیچکار نکرده
نکته3:بلاگفا مُرده است.همچنین وبلاگ نویس هایش هم مُرده اند
با آنکه در ظاهر همه مرا به شخصیتی آرام و مثبت میشناسند اما واقعیت اینست که دوس دخترم همیشه از
بودن با من عذاب کشید.شاید من تنها پسری باشم که روی دوست دختر خود دست بلند میکند
یادم می آید چه اشک ها درآورده ام.چگونه توی صورت دخترها نگاه کرده ام و چنان بَراَندازشان کرده ام و
چنان ایرادها گرفته ام که طفلک با خاک یکسان شد.
به یاد سونیا...اگر خرج نمیکنی,اگر حرفای رومانتیک نمیزنی,اگر انتظاراتت بالاست,حداقل یک اخلاق خوب
رو داشته باش.میگفت:من که زنت یا خواهرت نیستم که بخوای به زور تحملم کنی
اما با همه اینها یادم است همیشه به فکر این بودم تا ازآدمهای دور و برم شخصیتی را که خودم دوست دارم
بسازم.ولی افسوس هیچ آدمی را نمیشود عوض کرد.افسوس که آدمهابه ذات خود باز میگردند
یادم نمی آید از کسی مطمئن بوده باشم.یادم نمی آید که آدم کاملی دیده باشم.
من هیچ نخواستم جز یکی مثل خودم!
بردیا میگه:تو واقعا تو,برخورد با دخترا عصبی هستی
بهرام میگه:از دوران دانشجویی از همان موقع ها که 19سالت بود همین بودی
نمیدانم.ای کاش میشد حرفهارا زد.ای کاش زندگی به همین آسونی ها بود که با یکی ازدواج کنی و...
نمیدانم شاید راه آخر همین ازدواج باشد!یکی از بچه ها این را گفت:
گفت وقتی همه راه ها برویت بسته شد ازدواج کن!!!
البته روی صحت عقلی او نمیشود حساب کرد
پدرم برایم یک مغازه خریده.نه اینکه فکر کنید ما پولداریم ها نه.خیلی کوچک است و نزدیک مغازه خودش
است.جالب اینجاست که میگوید تا کار اِداری نگیری و حقوق بگیر نشوی نمیذارم مغازه را باز کنی!
میگوید برو سر کار و غروب ها برای پاتوق این مغازه را داشته باید تا سرگرمیت باشد
خودش هم همینطور بود.معلم بوده و تمام آن دوران مغازه دار هم بوده.تمامی ساعاتی که در مدرسه کلاس
نداشت را در مغازه اش میگذراند.پدرم بعد بازنشستگی اش تا همین الان که 65سال سنش است در
مغازه اش کار میکند و نفرت دارد از اینکه خانه بنشیند یا پارک برود یا استراحت کند حتی
نکته4:من در تمام طول عمرم به پدرم گفته ام "شما".تا کنون اورا "تو" خطاب نکرده ام حتی با او اینگونه
صحبت میکنم"بابا بیاین غذا بخورین"دقت کردید؟ادب رو حال میکنی؟
آرزوم اینه که بچه منم همیشه به جای صمیمیت با احترام با من برخورد کنه.من نمیخواهم با بچه ام 
صمیمی باشم.من احترام میخواهم.مثل همان چیزی که با پدرم برخورد کردم.
شــــــــــــــــــب بـــــــــــــــــخیر

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 22:54 توسط پسری 24 ساله| |


ميدونين خيلي دلم ميخواست الان شخصيت 3نفرتونو واستون مينوشتم.ميدونين آدما کاراشون مثل همه يعني
يه جورايي شايد  مثلا 10نوع شخصيت کلا رو زمين باشه!
من خودم به لطف يکي از لينکام رفتم نوشته هاي لينکشو خوندم!(چي شد)
راستش اون دختره داشت مثل من مينوشت!
ميخواستم جاتون خالي توي يک کامنت واسش فحش بنويسم!
اما واقعا هيچکي مثل من نيست.هيچکي مثل من ادب و رعايت نميکنه.هيچکي مثل من در برابر توهين سکوت
نميکنه.نميتونم باور کنم وب کسي مثل منه.حتي نميتونم باور کنم حتي يک وبلاگ وجود داره که ارزش خوندن
داره.الان فکر ميکنين اين از غروره؟يا احمق بودنه؟
من مطمئنم تمام کسايي که وب مينويسن بعد چند ماه که مطالبشونو ميخونن خودشون ميفهمن که چيزايي که
نوشتن مزخرفي بيش نبود.حتي همين آرتايي که فقط اونو تو وب قبولش دارم شايد کلا 3ماه وبشو با لذت
ميخوندم.واقعا آدم ميمونه چي بگه.دقيقا مثل فيس بوکه.چنان چرت شده که اصلا اصالتي تو نوشته ها نيست
انگار همه ميخوان تخليه شن اينجا.
من خودم وقتي ميرم پست ايمن سرخود خودمو ميخونم همون پستي که همه اومدن ايراد گرفتن لذت میرم
اون ابله که فکر ميکنه تو وبش خيلي کامنت ميذارن خدايي فکر ميکنه مطالبش مفيده؟
مثلا میری تو وب یکی میبینی نوشته توی یه جمعی,دوستاش نشستن از دوست پسراشون میگن اونم هوس
دوست پسر کرده.آخه خراب لاشی تو چقدر میتونی حقیر باشی؟
یا کسایی که دارن ثانیه شماری میکنن روزهایی رو که با یکی بودنو از دست دادن,دوباره تکرار بشه و
طرف برگرده!خب تو حقیرترین آدم روی زمینی قبول داری؟
احمق آشغال مگه تو با به علت ایراداتی که بینتون وجود داشت بهم نزدی؟چطوری میتونی اونروزهارو
دوباره فقط به خاطر اینکه موقعیت دیگه ای نداری تکرار کنی؟
چرا همه احمق ها مثل هم احمقند؟
چرا همه انقدر ضعیفند؟
چرا فکر میکنند محکم بودن یعنی مثلا فحش دادنو ...بودن؟
خسته ام از وبلاگ های مزخرفتون
خسته ام از آدمهای شبیه بهم
از آدمهایی که همیشه یک شکل هستند
بریم سراغ زندگیه شخصی!!!
10عدد فیلم ترسناک جدید گرفتم
فیلمهای جدید تفاوت هایی دارند.میدونید بعضی فیلمها حال بهم زنست یا ترسناک اما بعضی فیلمها مرا داغون
میکند.اصلا منقلب میشی.یه طورایی افسرده میشی.دوتاشو میذارم واسه نمونه!
kindapped و insidious
میدانید مشکل این فیلمها چیست؟فکر میکنی آخرش خوب تمام میشود اما کثافت ها در ثانیه آخر فیلم همه چی
تغییر میکند.باعث میشود دچار استرس شوی
من معتقدم آدم باید اینچیزهارا بنیند تا قوی شود.مثل همان صحنه بخیه زدن به سر پدرم که در پست قبل
نوشتم!عمدا بالای سر پدرم اسیتادمو نگاه کردم تا قوی شوم برای روزهای بدتر!!!
خدا را چه دیدی شاید حودث تلخ تری در زندگی ما پیش بیآید
نکته:ما در تابستان بیشتر از 200لیتر دلستر نوشیدیم
آهان میدانید ماءشعیر از چه تشکیل شده است؟فکر میکنید آب گازدار و شکر است؟نه بابا خود خود  جو 
میباشد.از خیس دادنو چرخ کردن جو  در آب  مالت پدید می آید.در ایران,همان قسمت به آن اسانس میزنند
و بسته بندی میکنند تا حاوی الکل نباشد اما در بقیه کشورها در ادامه مرحله قبل به محلول جو و آب
مخمر اضافه میکنند و مخمر پس از مصرف قند و کلوگز موجود در جو الکل آزاد میکند!!!
چیز عجیبیست این مخمر
مخمر ها موجودات زنده هستند شاید باکتری
همان هایی که شیر را به پنیر و خمیر مایع  نان را میسازند
اطلاعات عمومی رو میحالی یا نه؟
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 0:52 توسط پسری 24 ساله| |

یکی اگر یک روز در خانه نباشد زندگی لنگ میماند.نبودش بدجوری احساس میشود.جوری عجیب.زندگی
همه اعضای خونواده به او ربط دارد.اون یک نفر را بدجوری اذیت کردم.بدجوری بی احترامی به او کردم.
آن یک نفر وقتی میرود و یک هفته نیست...
من دق میکنمو گاهی اشکم بی دلیل(که مطمئنن دلیل منطقی برایش هست)سرازیر میشود
و من همچنان برای دیدنش ثانیه شماری میکنم.وقتی از در می آید تو,باز هم نمیتوانم کمترین نوع محبتم را به
او ابراز کنم.من همیشه مشکل داشتم با این مسئله(نشان دادن محبتم به او)

آن یک نفر میتواند مادرم باشد . . .
پدرم در راه پله چیزی بر سرش افتاد!
داشتم تی وی نگاه میکردم.ناگهان از در اتاق می آید تو و میگوید پاشو برویم بیمارستان!
با او از در میروم بیرون...
راه پله را قطره های خون گرفته...
پدرم را  میبرم.10بخیه به سرش دارد میزند دکتر احمق...
تو حتی نمیدانی طاقت این چیزها را داری یا نه آن وقت میخواهی بروی در این شغل؟!
15سوزن به اطراف سرش میزنند تا پوست سرش بی حس شود
حال میخواهد با سوزن بدوزدتش
حسی که آن لحظه داشتم بالای سر پدرم حسی وصف ناشدنیست...
توی احمق که فقط بزرگ شده ای و زندگی نمیدانی چیست

تو خراب ترین خراب روی زمینی
تو فقط عدد سن خود را زیاد کرده ای...

یادم است 2سال قبل هم وقتی مادرم تصادف کرده بود...
دوسوی تخت او را من و پدرم گرفتیمو اورا بین بیمارستان و سی تی اسکن حرکت میدادیم.

و به یاد جمله ی خواهرم...
وقتی زن و شوهر 60 -70 ساله توی یک بیمارستان...
زن سرطان گرفته بود...
2پرستار اورا از روی تخت آمبولانس خواستند که روی تخت متحرک بیمارستان بگذارند تا اورا به اتاق
عمل ببرند.2پرستار زن را اندکی محکم روی تخت پرت کردند.و زن کمرش درد گرفت.
و پیر مرد...
اشکانش جاری شد که چرا با زنش اینگونه کرده اند
توی خراب تا کنون همچین صحنه هایی دیده ای؟
اشک مردها را...

پدرم...
چشمانش بسته بود و سوزن ها وارد پوستش میشدند...
چشمانش را از درد به هم میفشرد...
اغراق نمیکنم اشکم در نیامد.اما خشمی در من مرا آزار میداد
حس میکردم دکتر پدرم را اذیت میکند.
و کنار تخت پدرم:
پسری مادر پیرش را آورده بود.مادر پیر بود وترسو...
از درد ناله میکرد.پرستار خواست به پیرزن آمپولی بزند.آمپولِ روغنی.میدانید چیست؟معمولا برای  درد
است.به رنگهای قرمز سبز  زرد.غلظتش مانند روغن است.وقتی وارد خون میشود چنان دردی دارد که
از درد تهوعت میگیرد.مانند درد
کلیه!
مادر از درد زار میزد...
پسرش که کنار من ایستاده بود هم سن و سال من بود.صدای گریه اش را شنیدم
پسر آنقدر ضعیف بود از درد مادرش کاملا گریه میکرد
تو گریه ی مردهارا ندیده ای
تو فقط پول خرج کرده ای و عدد سنت را سال به سال افزایش داده ای!!!
علی میگه:باید از همه طلبکار باشی
اون میگه:دختر باید به خاطر تو از خودش بگذره
به مکالمه بین علی و دوست دخترش توجه کنید...
مثلا ویدا 100تومن پول داری بهم بدی؟
ویدا:نه الان پول مول ندارم بخدا
علی:اصلا نخواستیم!1بار یه چیز ازت خواستیما!!!
نکته1:من کاملا از نظر چهره معمولیم.نه جذاب نه زیبا.در حد معمولیه رو به خوب!باز نیاین بگین از خودت
تعریف میکنیو اینا.من فقط از اخلاق خودم تعریف میکنم.چه بسا اگر کسی با من است آنقدر از اخلاقیات
من تعجب میکند.که واسه سالها رفاقت کافیست!
من اخلاقی جذاب دارم و وبلاگی جذاب تر!برایش زحمت کشیده ام.2سال پیوسته با صدها هزار خط نوشته.
من آدمی عصبی و جذابم.من منم.آرش...
کسی که برای آدمهای اطرافش ارزش تعیین میکند برای هرکسی  یک اندازه!!!
نکته2:لطفا کسی این پست رو به خودش نگیره منظورم به کس خاصی نیست

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 0:23 توسط پسری 24 ساله| |


                                                

تو همونی هستی که مال منی.همونی که من میدونم چطوری حرف میزنه,چطوری لباس میپوشه
تو ایده آل منی توکسی هستی که دربرابرت کم میارم.کسی که میخوام سعی کنم ازش ایراد بگیرمو نمیتونم
تو به من روح میدیمو به روحم آرامش.تو همونی هستی که واسه رسیدن بهش,امید دارمو زنده ام.
شاید مسخره باشه اما من میدونم حتی تو چطوری میخوای برا من,جلوی من,بخندی
من میدونم حتی چه لباسیو پیش من,وقتی با منی میپوشی
من با رویاهام زندم. . .
رویاهام با تو. . .
تو واسه من همه چیزی. . .
اینا حرفای عاشقونه نبود اشتباه نکنین!اینا حرفای من به کسی بود که,یه روزی میاد!!!!!!!!!


                             حالا بریم سر عنوان بعدی: مِنو يا مِنيو؟

چرا دروغ بگم 2نفر آشنا که روزانه اونارو ميبينم وبلاگمو ميخونن.همين 2نفر که به نامردي با يک سوتي
کوچيکي که من دادم آدرس وبمو درآوردن همينا بعث شدن من نميتونم يک سري حرفاي خونوتدگي و خاص
رو با خيال راحت اينجا بگم!
راستش عنوان اين پستم بي ربطه ولي خب يه خاطره کوچيکه که ميگم.
ميگن کلا يه چيزو زياد بشنوي ميره تو مخت دقت کردين؟
اين برنامه بفرماييد شام هست...بس که همه توش گفتن منيو مينو  مام که اين دفعه رفته بوديم باغ رز واسه
شام(دلتو آب)وقتي سرويس مارو نياوردن ما با اين آيفونو که تو آلاچيقشونه گفتيم آقا منيو نميارين!!!
بعد خودمون مونديم که چقدر راحت اين موضوع واسمون عادي شده
راستی امروز صبح ماهوارمون رو برای سومین بار در 6 ماه اخیر جمع کردن
یعنی چی واقعا؟این چه مملکتیه؟میان تو خونت وسایلتو میدزدنواقعا دزدی چیه؟این مامورا زورشون به دزدا و مواد فروشا نمیرسه فقط میان به دختر پسرا گیر میدنو به
همین چیز میزای مردم.اموال مردم.سایت هامون که همه فیلتره وضع اقتصادی مملکت که اینه .اگه منم
نباشم که واستون بنویسم دیگه  واقعا چه امیدی واسه زنده بودن دارین؟
خودمونیم من اگه دختر بودما الان بالای هزاران کامنت در هر پست داشتم با این مطالب
خَفَنَم
آخه پسرا که وب نوشتن بلد نیستن خدایی.مگه نه؟هان؟یالا تایید کن

آهان تا یادم نرفته.تو ادامه مطلب عکس ساعت مورد علاقمو گذاشتم!این مدلش و قیافش دیگه
ایده آل منه!تورو خدا جمع شین دَنگ دُنگی واسم بخرینش دیگه

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 23:46 توسط پسری 24 ساله| |

 
سلام.خوبی؟ببینید بذارین یه خورده باهم بحرفیم اینجا...
فرض کنین تو این مملکت یک عده ای واقعا آزادی دارن و همه جوره تمامیه توجه کنین تمامیه امیالشونو
ارضاء میکنن و عده ای دوست دارن اما,یا میتریسن,یا شرایط خوانوادگیشون بهشون اجازه نمیده یک
سری کارهارو بکنن که باز هم میشه میترسن
مثال:من یه دوست دختری دارم که خونوادش اجازه میده که چند روز بره با دوستاش مسافرت
مثلا اگه به بهانه مسافرت با داشتن گذرنامه و مبلغ450تومن بامن بیاد توی هرجور تور خارجی خب...
به هر حال از کشور خارج شدیم دیگه...
تو هتل و موقع خابیدنم دیگه راحتیم دیگه...
خب الان این چه حسی به من دست میده؟
1:حس رضایت
2:حس تنفر
3:حس افسردگی

خب طبیعتا حس رضایت در آدم میزاد اصلا ایجاد نمیشه.ببین اینو مطمئنما یعنی حاضرم قسم بخورم.
راستش با گفتن جملات بالا میخوام اینو بگم که اگه من مثلا تمام کارها رو با دوست دخترم انجام بدم حالا
نمیگم از اونجور کارا اصلا کارای تفریحی مثلا جمعه ها با این اکیپ های کوهنوردی مثلا منو طرف بریم
هر هفته هرهفته از صبح تا شب باهم باشیم.الان اینطوری دیگه ازدواج واسه چی انجام بپذیرد؟!
خدایی من خودم اینطوریم:اگه با دوستم3ساعت باشمو حرف بزنم دیگه دهنم خشک میشه!باورتون میشه؟
به خدا دلم میخواد بریم خونه!آیا همه همینطورن؟نه.ببینین من شاید مثبت ترین آدم روی زمین باشم.من
موندم حالا اونایی که با دوست دختشون همه جا میرنو ویلا میگیرنو کل شبو روزو باهمن دیگه چطوری
با هم میمونن.وای خدا ما چرا اینطوری شدیم؟
من در مورد خودم حرف میزنم...
باورتون میشه وقتی دوست دختر دارم همیشه بعد هر قرار از خودم میپرسم :واقعا یک دختر چی داره که
بخوای باهاش ازدواج کنی.توجه کنین الان مخاطب دختر نیست وشما دخترام همین سوالو از خودتون
بپرسین که واقعا چه پسر مثلا چی داره که بخواین برین زیر یک سقف باهاش واسه همیشه زندگی کنین؟
خب حالا راهکار مبارزه برای جلوگیری از دلزدگی دوست دختر:
شما فکر کردین من همینطوری الکی پست میذارم؟راه حلشم باهاشه
بهله من اینو میخوام بگم که شما دخترا باید اطلاعات عمومیتون زیاد باشه کتاب زیاد بخونین انقدر این
مختونو پر از چیزهای گوناگون بکینین که هر روووووووووووز واسه دوستتون تازگی داشته باشین یعنی
بالاخره یه چیزی باشه که طرفتونو مشتاق واسه ادامه دوستی بکنه.خب حله دیگه
بریم تو قسمت علایق خودم!!!
من دوست دارم الان برم کار کنم.نه هر کاری,یک کار که مربوط به رشتم باشه.میدونین آدم دوست داره
مفید باشه یعنی اینکه از رشته ای که توش درس خوندی استفاده کنی.میدونین همه آدمایی که تو رشته ی
خودشون کار نمیگیرن عذاب وجدان دارن؟جون داداش راست میگماینروزا فقط دارم حبیب گوش میدم.
به نظر من 4نفر بیشتر خواننده نداریم.قمیشی,ابی,حبیب و داریوش.که البته من خودم شخصا 
داریوش گوش نمیدم.ولی خدایی این حبیب هم سرنوشت جالبی داشت.پسرشو آورد بالا بعد الان هردوشون
توی ایرانن!خب چرا آخه؟اینطوری دیگه مجبوره نخونه من خیلی دوسش دارم خیلی
نمیدونم شماها این آهنگهارو گوش دادین؟
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد...
نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن...
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست...
گردی از راهی نمی خیزد سواران را چه شد...

اینا جزء 4تا آهنگ مورد علاقه منه که حبیب خوندتش.میدونین اینا واقعا واسه موسیقی زحمت کشیدن.
نگاه به پسرش نکنین.وای این دختره که تو شوءهای محمد پسرش هست که آهنگ یه مانکنه یه مانکنه
نگاش نکن مال منه رو خونه واااااااااااای دیدینش؟جان من دیدینش؟محشر بیده خیلی قیافش خوفه
البته خدایی تیپ محمدم حرف نداره.خب خب فکر کنم نوشته های امشب بد نشده دوستون دارم و...
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 23:15 توسط پسری 24 ساله| |


من و خودم یعنی تعریف از خودم!یعنی خودمو عشقه!یعنی دنیای خودمو با عقاید خودم دوست دارم...
میدونین من کمتر پیش میاد از عقایدم برگردم اما...
من یه نموره الان دلم میخواد ازدواج میکردم!جو گیر شدم میدونم.میدونم همش سختیو حرصو جوشه
اما اگه آم بخواد رو روال عادی زندگی کنه و مثل بقیه باشه خب دیگه وقتشه دیگه
خدایی سن ازدواج پایین اومده ها همه دیگه ابله ها تو 21,20 سالگی دارن ازدواج میکنن.
بهرام میگه:یا با دوست دخترت ازدواج کن یا مجبوری با دوست دختر یکی دیگه ازدواج کنی!
کلا بهرام شب و روز طز میده طز رو درست نوشتم؟نکنه تز اینجوری باشه آبروم بره
طلا چقده گرون شد آخه من نمیدونم تا ماخواستیم یه چیز بخریم چرا اینطور شد یهو
من موندم فردا پس فردا بخوام یه سرویس واسه زنمون بخریم یه 4,3 میلیونو افتادیم که.تازه حداقل
چه وضعیه آخه هان؟این چه مملکتیه؟یه جوون پس چطوری ازدواج کنه؟
آهان یک مسئله در مورد گوشی اِن8...
یکی که این گوشیو داشت بهم گفت یه خورده صبر کنی ارزون میشه بخر!!!
خسته نباشی واقعا آخرش که باز باید بخرم من میخواستم مجانی در برم این موضوعو
راستی گفتم من چب دستم؟خب چپ دستم
بـــــهـــــــــــــــــــــد دلم پول میخواد(از نوع زیاد)دلم یه ساعت تیسوت میخاد.دلم یه ماشین
قرمز گوجه ای میخواد!دلم جگیرو دمبه میخواد واااااااای دلم میخواد 10تا سیخ جیگرو دمبه رو بزنم بالا!
دلم میخواست یه مسافرت خوب برم تو همین شمالم بود خوب بود.دلم هی بارون میخواد بعضی
وقتام میادا اما کمه.میگم این فیس بوکم شخصیت خیلی هارو داره رو میکنه ها.
همین فامیلای خودمو میگم.آخه چرا انقد عکس میذارین؟خدایی خیلی بیکلاسیه به نظر خودم یه عکس
باشه بسه.آخه چرا انقد ملت بیکلاسن؟پس من چرا انقده خوب و با کلاسم؟(فاز جو گرفتگی)
درسیو که بعد 4بار افتادن تابستون برداشتم انقده خوب امتحان دادم بعید نیست 18بشم.نه اینکه این
دفعه بیشتر از دفعات قبل خونده باشما نه.آسون سوال گرفت و منطقی نه مثل اون استاده.......
این نقطه چین ها حاویه انواع فحش های ناموسی بود!
بابام سر شام بهم میگه این دختره,خانوم...تو دانشگاتون میشناسی؟میگم آره مسئول آموزش رشته
خودمون,تو دانشگاهمونه میگه نمیخوایش؟!!!میگم تو اونو از کجا میشناسی؟میگه دختر یکی از
!آشناهای دوستمه باباش بهش سپرده اگه یه پسر خوب سراغ داره بهش معرفی کنم.بابامم به من گفت
جالب اینجاست این دختره کاملا خوشگله و توی آموزش ما تکه هم رشتمه و تو دانشگامون کار گرفته
مطمئنا اگه میخواست میتونست همیش رئیس آموزش مارو هم واسه خودش بتوره اما لابد اهلش نیس
خلاصه خیلی خانومه و واسه من زیاده.اصلا این بابام چی میگه؟؟؟؟
من اهل خاستگاری رفتنم آخه؟بابا من الان نمیتونم شوهر کسی باشم.من هنوز 1بارم یه آنتالیا نرفتم!
خب من عشقو حالی نکردم که بخوام برم خرج زندگی بدمو مسئولیت یه نفر دیگه رو قبول کنممن دلم میخواد با دوست دخترم ازدواج کنم طوری که اون خونوادشو آماده کنه و ما همینطوری الکی
بریم خاستگاری و این مراسم همین طوری یه کار روتین باشه.کی حال داره جدی بره خاستگاری!
یه سوال:چرا دخترا انقد براشون مهمه که وقتی با شوهراشون یا دوست پسراشون تو خیابون راه
میرن پسرا دستشونو بگیرن و کلا چرا انقده رومانتیک بازی دوس دارن؟مخصوصا اگه چند تا دختر
ببینن که هیچی.میخان انگار روی اونارو کم کنن سریع میخوان دست دوست پسرشونو بگیرن.
خدایی پسرا خیلی سنگینن.گلن اصلا.دخترا انگار همش میخوان محبتو اینچیزارو نمایش بدن.
خیلی چیزا و خیلی اتفافا پیش اومده ولی لامصب حسش پریده تعریف کنم.یعنی انگار از اهمیتش کم
شده جون داداش.خب ما بریم بخوابیم    شـــــــــــــــــــــب بخیــــــــــــــــــر

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 0:59 توسط پسری 24 ساله| |


يادمه وقتي داشتم دندون سونيارو از لثش جدا ميکردم مات مبهوت فقط به من نگاه ميکرد.شايد انقدر متحير
و با تعجب به من نگاه ميکرد که اصلا درد کاردک رو حس نميکرد

                                                                                                      ...The Collector          
رفته بودم کاريابي...کارايي که معرفي ميکنن حقوقش از300تومن بيشتر نميشه.نميدونم کاراي خوبو با پول
رديف ميکنن چه جوريه.روزنامه بازار کارم که بخري شغل هاي خوبي داره اما همشون سابقه کار ميخوان
مدتيست که بدجوري دلم گوشيه اِن 8 نوکيا ميخواد.يکي پيدا نميشه اين گوشيو داشته باشه بهد نخواد؟
علي ميگه:بايد روی تو وسونيا بنزين بريزن آتيشتون بزنن!
ميدونين چرا؟دليلش به اين به اينه که علي سونيا رو واسم جور کرده بود و ماجراهاي مرتبط با اون.
کارآموزي مخابرات:من تو يه قسمتي از مخابرات هستم که با يه ال سي دي تموم مراکز مخابراتي ديگه رو
ميبينيم  وکنترل مينماييم.حتي اتاق 118!
آهنگ جديد شادمهرو گوش دادين؟بي اعتمادم کن به همه دنيايي که با من داشت؟يه همچين چيزي خيلي
باحال خونده.و اين آهنگ ابي:از اينجايي که من هستم تموم شهر معلومه...
جاتون خالی دارم آیس مک آلبالو میخورما!بفرمایید
4روزه شمال هی بارون میاد.اخبار میگه هوا 10درجه خنک شده.اگه همینجوری پیش میرفت همه گرما زده
میشدیما!دیگه چی بنویســــــــــــــــــــــــــم؟
امشب یکی از بهترین دوستای زمان وب نویسیم بهم مسیج داد.دلم خیلی واسش تنگ شده بود.ولی خب
به دلایل امنیتی نمیشه مسئله رو بیشتر باز کرد.
هوس کردم یه رینگ طلای ساده ساده واسه خودم بخرم(زرد ها نه سفید)چرا؟بدجوری هوس کردم به نظر
شما یک رینگ چند گرم در میاد؟اگه گرمی 45تومن باشه میشه با 200تومن چیزی خرید؟
این سریاد چند کیلومتر تا بهشت که شبکه 3 میده رو میبینین؟
بازی مهدی سلوکیو میبینین جان من؟یعنی این از کجا اومده بازیگر شده خدااا یهنی خاک تو سر کارگردان
من میرفتم بازی میکردم طبیعی تر میشد.والا
واقعا دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه هیچی.چراااااااااااااااا؟
برم بخوابم.شب بخیر
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 1:21 توسط پسری 24 ساله| |

خب سلام.امروز وبلاگم ۲ساله شد.خیلی دوست پیدا کردم تو این مدت

اینجا میخوام از کسایی که این اواخر باهام بودن تشکر کنم اگه شما نیاین

منم انگیزه ای واسه نوشتن ندارم,بخدا جدی میگم.مرسی از:

تبسم,یاس,تانیا,ساناز

میگم الان غمگین نیستما فقط یه کم بی حوصلم سرفرصت شما رو از

نوشته های گرانقدرم سیراب میکنم

بازم مرسی که تنهام نمیذارین...

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 23:20 توسط پسری 24 ساله| |

۶/۵/۹۰خب خب پست خطرناک تموم شد

خب حالام برای تموم کردن این پست یه اس ام اس باحال میذارم

لره به مسیحیه میگه چرا شما انقدر پولدارید؟

مسیحیه میگه:خدا یه چک نوشت داد به مریم,اونم نقد کرد و داد به ما

 بعد مسیحیه سوال میکنه:حالا شما مسلمونا چرا انقدر فقیر موندین؟

لره میگه:خدا یه چک نوشت داد به محمد,محمد داد به علی,علی داد

به حسن,حسن داد به حسین,حسین داد به سجاد,همینجوری رسید

 به آخری که اونم غیبش زدو ما موندیم دست خالی.حالا میگن شاید

 این جمعه بیاید,شاید اون جمعه بیاید.جمعه ها هم که بانک تعطیله!!!

 

نتیجه کلی که از این پست بدست آوردیم:

هیچ کسیو نمیشه عوض کرد.پس همه در جاهلیت بمانید و بمیرید.زیرا به قول تانیا:

 چون هرکسیو میذارن تو گور خودش اصلا به ما ربطی نداره


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 23:30 توسط پسری 24 ساله| |


خب خب.اينطوري شروع کنم 3ماهو نيمه پيش بود که بدونه اينکه به علي چيزي بگم علي شماره ي
دختر داييه دوست دخترشو بهم داد(از قبل هماهنگ کرده بود)که بهش مسيج بدمو اينا....
دروغ چرا منم از خدا خاسته بودماينطوري شد که دوستيمون شروع شد.
راستش نميدونم چطوري بود که خيلي زود عاشق من شد!!!براي همين من که هنوز نديده بودمش با
خودم گفتم حتما طرف زشته که اينطوري داره خودشو به من ميچسبونه.اما بعده اولين قرارمون ديدم
که نه قيافش خوبه.با خودم گفتم خدايا دمت گرم بالاخره بختمون باز شد!
آره خلاصه باهم بوديم اما يک مشکل بزرگ وجود داشت و اون اينکه دوستيه منو سونيا به وسيله ي
کي انجام گرفت؟ با وساطت علي و دوست دخترش
مشکل دقيقا همين جا بود که من هرحرفي به سونيا ميزدم ميرفت به فاميلش ميگفت هرحرفيم به علي
ميزدم علي ميرفت به دوستش ميگفت و دوستش هم چون فاميل سونيا بود اونو خبردار ميکرد
آقا اينجوري بگم که ما زندگي نداشتيمو همش خاله زنک بازيو همش دعوا بود.بماند که الان رابطه ي
منو علي به خاطر اينا خراب شده.بهله اينطوري شد که ما داشتيم به سختي زندگيمونو ميکرديم که
باز اون تيک عصبيم شروع شد!!!ميدونين من چطوريم؟اگه کسي که کنارمه لباسش ايراد
داشته باشه بوي عرق بده هرچي بايد اون لحظه بهش بگم(البته محترمانه) واينکه من بعد يه مدتي
دوستي شروع ميکنم بهپالس دادن!همش ميخوام طرفو تحريک کنم تا شخصيت ديگشو نشون بده
ميخوام بفهمم طرف چقدر ميتونه قاطي کنه!چي دارم ميگم اصلا؟
چرتو پرت شد اصلا نفهميدم چي ميخواستم بگم
آهان ميدونين من دوست دارم دوست دخترم مثلا چطوري باشه؟
جدا از قيافه که خيلي چيزا واسه گفتن دارم ازنظر اخلاقي دوست دارم طرف قوي باشه روشن فکر
باشه باکلاس باشه حرفاي منطقي بزنه(محاله دخترا منطقي باشن)و اينکه من دوست دارم طرف اهل
موسيقي باشه و ما بتونيم با هم دراين موردا حرف بزينم يا اهل نوشتن باشه مثلا همين وب نوشتن
و اينکه طرف اطلاعات عموميش بالا باشه.ميدونين من دوست دارم  تو دوستيم با طرف يه چيزي
ياد بگيرم وبه تجربه هام اضافه کنم اما متاسفانه اين سونياي ما انقدددددددددددددددددددددددد بيحال بود
که حد نداشت.يعني بشر اينطوري بگم نه اينکه رشتشم الکترونيک بود يکسره درحال درس خوندن بود
برعکس من که واسه درس ارزشي قائل نيستمميدونين سونيا هيچ چيز جديدي واسم نداشت ولي من...اون يکسره داشت در کنار من تجربه کسب
ميکرد.ميدونين من خيلي خيلي خيلي چيزا دارم که واسه کسي که با منه تعريف کنم.
اصلا من يه دوست دختر ميخوام که همسنم باشه يکي که منو بفهمه من چيکار کنم؟اي خداااا من اصلا
از موقعيت هايي که تاحالا داشتم راضي نبودمگفته بودم که اگه به سونيا بگم ديوونه کلي دپرست ميشه؟خب حالا تصور کنين که من بخوام باهاش
حرفاي س+ک+س+ي بزنم...طبيعتا منفجر ميشه ديگه.
صبر کنين هووووي من اهل س+ک+س نيستما...
من هيچوقت تجربشو نداشتم گرچه اين دوره زمونه اگه اين حرفو يه جا بزني فکر ميکنن حتما مشکل
جنسي داري که سکس نداشتي!!!
به خدا يه روز تو خونه دانشجويي بوديم...واي خدا چي دارم تعريف ميکنم اينجا خونواده ميانا!
خب يادمه که من با هرکي که يه ارتباط کوچيکي داشتم اين سوالو ازش ميپرسم (بدون هيچ منظوري)
که اگه دوست پسرتون از شما س+ک+س بخواد شما در جواب چي ميگين؟يا چيکار ميکنين؟
خب من دوست دارم تا اونجا که ميتونم دخترارو بشناسم
آره منه ابله اومدم اين سوالو از سونيا هم به اين شکل پرسيدم که سونيا اگه من از تو...بخوام تو چه
عکس العملي نشون ميدي؟!!
واي خدا نميدونين يعني آتيش گرفتا(تو اس ام اس!)اين جوابو داد:تو داري غير مستقيم اين حرفارو
ميزني که از من...بخواي؟گفت چطور جرات کردي اين حرفو بزنيو هزار تا حرفه ديگه...
آقا منو داري اصلا حوصله نداشتم واسش بگم که منظورم اصلا اين نبود!نميدونم شايد ته دلم ميخواستم
دوستيمون تموم شه آخه اين اواخر در هفته 3بار بهم ميزديمو هي قهر ميکرد دوباره آشتي...
خلاصه رابطه ي مزخرفي داشتيم!!!
نکته1:من دقيقا زماني که از نازنين(دوست قبليم)کادوي تولدمو گرفتم باهاش بهم زدم و مديونش شدم
و حالا درست همون روزي که کادوي تولد سونيا رو بهش دادم با اون بهم زدم حدودا فاصله بهم زدن
 2تا رابطم شد 5ماه به علاوه چند تا مورد کوچولو اين وسطاش
نکته2:بي ربطه اما تو بابل يک روز يک عدد راننده تاکسي يک مسافر زن را دربست به مقصدي ميبرد
زن که حدودا 50 ساله بود از دستش در زير چادرش خون ميچکيد.راننده به او ميگويد دستت چه شده؟
زن ميگويد چيزي نيست.اين در حالي که يک نفر اگر چنين جراحتي داشت که نميتوانست انقدر ريلکس
باشد بلکه از شدت درد نبايد حتي ناي حرف زدن داشت!
ميدانين زير چادر زن چه خبر بود؟دست قطع شده ي يک دختر 2ساله در دست زن بود!
زنيکه ي ...زده بود دست دخترک که النگو در دست داشت را از مچ بريده بود تا النگو را بردارد
ميدانين به چه وسيله اي دست دخترک را بريد؟قيچي,آن قيچي که در آشپزخانه با آن مرغ وگوشت
 را تکه تکه ميکنند البته راننده تاکسيه متوجه شد و زنه گير افتاد
نتيجه ي اخلاقي اينکه خداوکيلي دختر بچه ها را طلا باران نکنيد ديگرفکر کنين اگه گوشواره در
گوش دخترک ميبود چه ميشد؟
نکته3:اين روزها در حد مرگ آيس مک ميخورم(با طعم ليمو)که در آن رشته هم هست مانند فالوده
ميماند پدر سوخته.لامصب تا آخر تابستان چاق نشويم خوب است.
نکته4:درپست قبل ميخواستم عکسم را بگذارم اما هرکاري کردم آپلود نشد.نفهميديم مشکل از سايته بود
يا از سيستم خونم.لامصب بدجوري ويروسي شده کي حال داره ويندوز عوض کنه و تازه بدتر از اون
نصب برنامه ها بعد از عوض کردن ويندوز.آخر روي سيستم من حدود 10گيگ برنامه موزيک نصبه.
نکته5:امروز دوستم دفتري رو که دوره دبيرستان ازم گرفته بود رو که مال 9سال پيش بودو برام آورد.
انقده حال کردددددددددددددددددددم بهتون پيشنهاد ميکنم جزوه هاي دانشگاتونو بعد هر ترم نندازين بعدا
که بخونين کلي حال ميکنينا.آخه من کنار جزوه هام همش نوشته و نقاشي ميکشم واسه همين شايد الان
که ميبينمش حال ميکنم.بهله
خب حالا خدا وکيلي اگه پست امروزمو خوندين با درنظر گرفتن اينکه من دلم راضي نيس رابطم با
سونيا دوباره شروع شه و همينطور درنظر گرفتن اينکه سونيا اس ام اس ميده و تمايل داره باز من
برم از دلش در بياورم چه راهکاري پيشنهاد ميکنين هان؟عقلتونو را بکار بندازيد!
آقا ما اگه يه دختر متولد 65,66,67 بخوايم کيو بايد ببينيم؟اهل نوشتنم باشد هم خوب است ها!!!

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:26 توسط پسری 24 ساله| |

 

با سونیا بهم زدم!!!

به زودی تو یه پست جدید ماجراشو مینویسم

تبسم خدا بگم چیکارت کنه چشممون کردی


خب سلام.چند وقت شد آپ نکردم؟يک ماهو نيم اينا ميشه.راستش ميام اينجا ها ولي باز نوشتنم نمياد
يه طورايي حال نميده.واسه همين يه چيزايي همينجوري الکي مينويسم ديگه!
ديروز که بيرون بوديم دختراي پشت کنکوري رو ديديم که از سر جلسه ميومدن بيرون چقدر زشت
بودنا!بخدا روز به روز دخترا زشت تر ميشن.
من با سونيا همچنان هستم و بعضي وقتا ازش خوشم ميادو بعضي وقتام تا حد خفن باهم دعوا ميکنيم
اون دختر زشته بود که تو پست قبل در موردش نوشتم تو يونيمون که هيکلش خوب بود و من
ميخواستمش...علي با اون دوست شد
اکثر بچه ها اين ترم تموم کردنو فارغ التحصيل ميشن و دارن ميرن خونه هاشون يا يهتره بگم داران
ميرن شهراشون.چقددددددددددددر اين 2سال زود گذاشت چه خاطره هايي با بچه هامون داشتيم
اکيپمون حرف نداشت بچه هاي فوق العاده با کلاسو دوست داشتني بودن
بهله مام که تقريبا درسمون در حال تموم شدنه و تابستون ميريم کارآموزيو اينا...اگرم بشه با آشنا
بازيو اينا ميريم مخابرات استخدام ميشيم.
ديگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
آهان ميرم فيس بوک بعضي وقتا احساس ميکنم دارم تو وبلاگم مطلب مينويسم اصلا تو فيس بوک
يه خورده خنگ تشريف دارم.کلا تموم فرند هاي فيس بوکمم پسرن.باحاله نه؟کلاس داره!
13تير تولد سونياست بشر نحسيه!!!
واقعا چيز خاصي به ذهنم نميرسه باشه بعدا مفصلا يه چيزايي مينويسم ميدونم دوست دارين آپم
غرور انگيز باشه اما اين دفعه نشد ديگه

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 23:28 توسط پسری 24 ساله| |


سلام راستش ميخواستم درس بخونما يهويي به سرم زد آپ بذارم.پست امروز يه خورده صحنه داره
تو دانشگاه ما با کسايي که دختر بازي ميکنند و اینها...دخترارو اينطوري دسته بندي کرديم:
GF:يهني دوست دختر از نوع فاب يا همون فابريک
GM:يعني دوست دختر از نوع رابطه معمومي(مديوم)
GS:دوست دختر با رابطه س+ک+س+ي
حالا براي روشن تر شدن موضوع براتون يه مثال بزنم...
الان شما پسرا با همکلاسي هاي دخترتون چه رابطه اي دارين؟جواب ميشه
GM
خب ازخدا پنهون نيست از شما چه پنهون ريا نباشه ما به جاي غذاي دانشگاه میريم يه کبابيه باحال ناهارو
کباب ميزنيم.يه روزي تو اون هفته طبق تداخل برنامه هايمان با 2 دختره شوهرداره مورد داره کلاس
چه شد؟به ما گفتتند برويم ناهار؟!خب ناهار دخترها که طبيعتا نميتواند کوبيده باشد آنها ميروند معمولا
فست فود.خب حال يا ما بايد به جاي کباب ساندويچ ميخورديم يا آنها....
خب به نظر شما ما چه کرديم؟چه کسي ميتواند دخترهارا مانند من ضايع کند؟
خيلي قشنگ آنها را کنار يک فست فودي پياده نموديم و به اتفاق علي خيلي نرم رفتيم کبابمان را خورديم!!!
جدا حالا مَرامي...هر پسري بود نه تنها با آنها ميرفت تازه پول ساندويچ آنها را هم حساب ميکرد تا کمي
بيشتر کنار دخترها باشد.بماند که کباب را زديم و جگرمان از صدها نقطه حال آمد!!!
منو سونيا...سونيا آدم خاصيست.اينطوري بگويم که انگار کل 21سال عمرش را در پَر قو سپري کرده!
نميگويم آدم بد دهني هستما.آنهايي که ما میشناسند ميدانند که به هيچ عنوان فحش و بد دهني به کسي
نکرده ام.من اگر به سونيا بگويم حتي بي ادب يا مثلا ديوونه...
ببين کاملا ناراحت شده و قاط ميزند به خدا واقعا ناراحت ميشود ها!فکر کنم ديوانه باشد!!!
آدم ميماند چگونه با او تا کند.يادتونه گفتم تو اون پست همه ي اون حس هاي قشنگو دوست دارم؟
اما واقعا ديگه اون حسها تکراري و شور شده.اصلا آزار دهنده شده.خيلي روي من گير است و شکاک
بخدا من اصلا بي او شيطاني ام نميآيد ها نميدانم چطوريست که حتي از اينکه فهميده من دختر عموي
هم سن و سال او دارم به من گير ميدهد که آيا او را دوست دارم؟
نکته جالب...
علي دارد رکورد مرا ميزند!!!!
آخر ابله در يک روز صبحش با يک دختر ميروي شانديز دوباره غروب با يکي ديگه ميروي همانجا؟
خب صاحب آنجا نميگويد تو ديگر باز کيستي؟ابله ايله ايله!!!!
سونيا هم کلي ديوانه است ها 
مجددا
به خاطر من حلقه در دست چپ خود کرده که مثلا به من ثابت کند به من وفادار ميماند و همانند
شوهردار ها در دانشگاه برخورد ميکند.اما
اي دريغ از من...
من ايده آل هاي خود را خوب ميشناسم...
تو هنوز خيلي خيلي خيلي بايد عوض شوي(اخلاقي و ظاهري)
من تو يکي را تربيت کرده و براي خود نگه ميدارم...
نکته:آقاي کالکتُر خوب ميداند کِي خود را به خِنگي بزند و مظلوم شود
چه بسا قديم ها بايد جلوي دختر ها سنگین ميبودي و خود را جِنتلمَن نشان ميدادي تا بر آنها رخنه کني
اما الان در اين نسل باید شبيه خنگ ها باشي و قابل اطمينان!!!
خودمانيم ها خوب شناختمتان!
بدجوري ميروم تويتان!
يک تنه انتقام همه ي پسرهاي شکست خورده را از شما ميگيرم!
اي تو...پيدايت ميکنم!
بهرام ميگه:امروز صبح شراب خورده.خوابيده.بيدار شده صفحه گوشيش ديگر روشن نشد!!!
حالا غروب يکسره داشت خدا را فحش هاي ناموس ميداد که چرا چشم ندارد شادي اش را ببيند و ناگهان
چيزي به زبان آورد که زبان از گفتنش...
مرتضي به من زنگ ميزند ميگويد:ديشب در جاده بابلسر يه آدم را زير گرفته و فرار کرده!
نميدانستم باور کنم چه کار کنم!ميگويم فرار کردي؟طرف مُرد؟
ميگويد نميدانم.صبحش از عذاب وجدان خود را معرفي کرد و از من خواست که پيگير کارهايش باشم!
ابله مگر تو خانواده نداري؟اصلا به من چه؟خودم الان سرم شلوغ است
وبلاگم تقریبا بی صاحب مانده است ها.کسی نمیخواهد در وبلاگم بنویسد؟دیگر اینجا را دوست ندارم
البته در مقابل فیس بوک و اینها که اینجا تاج سر است.بخدااااااااااااااااااا
دارم فکر میکنم کاش میشد یه دوست دختری داشتم که هی برایم کادو میخرید هی به من رسیدگی میکرد
مثلا دوست دارم یکی باشد که بگوید چی بپوشم موهایم را برایش چطور درست کنم کلا یکی که ظاهربین
باشد!چه گفتم!ظاهربینی زیادم خوب نیست.ازدانشگاه هم بگویم اندکی...
2نفر را همزمان میخواهم!یکی که جایتان خالی زشتو و خوش هیکل و جالب است که از نظر من کاملا
جذاب بوده اما از نظور دوستانم کاملا چرت می آید!خب دختر هم مثل موسیقی سلیقه ای است دیگر!
خودمانیم ها عجب پُست غرور انگیزی شد ها

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:23 توسط پسری 24 ساله| |


سلام.خوبم.بهتر از قبلنا
اون حس رضایت بود...حاصل نمیشه که!به نظر من آدم باید تمام حس ها رو تجربه کنه...
کسی بخواد اینجا بگه,اصلا هرجایی...که از شرایط موجودش راضیه ها...قاط میزنم
دروغ نگین.من خودم تو یونی به یکی از بچه ها این جمله رو داشتم میگفتم که:امکان نداره تو بتونی یه
دوست دختر بگیری و ازش رضایت کامل داشته باشی.امکان نداره.ببین آشغال ترین آدمم بهترین چیز رو
پیدا کنه باز میره دنبال بهترش!چون واقعا فقط 2نفر که باهم دوستن خودشون ایرادهای همو میدونن 
چه بسا ما از بیرون اونارو ببینیم به خیالمون طرف عجب چیزی پیدا کرده!
اون پسره در جواب به من گفت:تو...(یعنی من)کلی چیزا داری که من ندارم اما در عوض خدا بهم کسیو داده
که فلانو اینا...گفتم برو بمیر بابا!!!
ببینید ایجا با اقتدار کامل میگم هروقت حس کنم کسیو پیدا کردم که چیزی که تو ذهنمه رو برآورده کنه حتی
لحظه ای واسه ازدواج کردن با اون درنگ نخواهم کرد.
امروز دیگه تو یونی منو علی از بس چرت به اینو اون گفتیم خودمونم فهمیدیم داریم خودمونو دست میندازیم
ولی خیلی حال میده!حرفامونم اینطوریه:صبح خاویار طلاییه پطروسیان میخوریم,ناهار کباب بره و شامم
بِلدِرچین میخوریم با پوست!بعدم علی در ادامه ی صحبتام میگه بلدرچینو باید با پَر بخورین و خون لای
دندوناتون بمونه.و اگرم میخواین بیاین تو اِکیپِ ما,قانون اول اینه که کفشتون باید المنت باشه!!!
اگرم پول ندارین باید بند کفشاتونو دو رنگه کنین!
اصلا فهمیدین چی شد؟کُلش چرت و پرته!اصلا هرکی بیشتر بتونی چرت بگه برنده میشه!
یه اس ام اس بخونم...
خنده را معنی به سر مستی مکن
                                             آنکه میخندد غمش بی انتهاست...

این یک نوع اس ام اس منظور دار بود!البته من میدونم با این نوع مسیجا چطور برخورد کنم.
اینا واسه تو.بیا...
وقتی جلو جمع میگی هر چی تو بگی همون کارو میکنیم مثل خر کیف میکنم!
وقتی میام دانشگاه دنبالت...
استرس اینکه همکلاسیهای پسرت نبیننت...
وقتی نمیذاری ازت عکس بگیرم...
وقتی همش کنترلم میکنیو میگی 8 خونه باش...
وقتی واسم مسیج میاد با یه سرعت خاصی گوشیو از دستم میگیری تا ببینی کیه...
همه این حسای قشنگو دوست دارم
اما...
من هنوزم میتونم  موقعیت های بهتر و بهتر داشته باشم.هنوز حس نمیکنم رضایت توم حاصل شده.
من...سیری ناپذیرم.اگه تموم پسرای دنیا کف دختر شَنو خودشونو واسه موقعیت های کوچیک جِر بدنو
الکی الکی از سر بچه بازی دل ببندنو ازدواج کنن...
من ایده آل های خودمو حفظ میکنم تا بهشون برسم...
من آرش یک گردآوری کنندم!!!
بهرام میگه:بعضیا به جای اینکه برن شیرینی بخرن میرن شیرینی فروشی رو میخرن!
این در مورد پسرای آشغالیه که تو سن کم و بدون هیچ منطقی ازدواج میکنن
هی تو...احساس میکنم نمیخواهم تو را به ترمه ببرم!ارزشت بیشتر از اینهاست
سونیا دوست دماغ عملیه چشم رنگیه من...
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 0:13 توسط پسری 24 ساله| |

 

سلام.یک سوال:بچه که بودیم منطقه ای ساحلی در نزدیکیه بابلسر وجود داشت مخصوص مایه دار ها به
آن میگفتتن خَزَرشهر نمیدانم چند سالیست که تهرانیها به آن هجوم آورده اند و ویلاسازی کرد اند.چرا اسمش
را عوض کرده اند و به آن میگویند خِزِشهر میگویند؟
دنیای عجیبست!
سیزده به در را چند ساعتی دریا کنار بودیم(دریا کنار یک اسم شهرک است نه اینکه کنار دریا)
البته در گذشته در مورد ویلا سازیو اینها اشاره کرده بودم...
نمیگذارند مردم عادی آنجا بروندکه...باید کارت داشته باشی یا ساکن باشی چه میدانم دیوانه خانه ایست برای خود!رفیقی را به همراه مرتضی بردیم آنجا...مرتضی رفیقی دارد بس آشنا دار(از آدمهای بالاست)
نگهبان او را که دید اجازه داد برویم تو!جای شما خالی بس کیفور گشته ایم!
فقط نمیدانم چه جوریست که آدم نمیتواند غلطی کند!انسانهایی با دنیایه متفاوت آنجاهستند.البته بماند که
در دریاکنار خدارو شکر بابلی ها ریخته اند.اصلا مال خودمان است!
از آنجا آمدیم بیرون تا برویم به شهرک بغلی(همان خزرشهر خودمان)...لامصب مارا راه ندادن کثافتها!
این رفیق ما هم نتوانست کاری کند.ظاهرا واقعا صاحب دار بود.همچین الکی هم  نبود وارد شدن.
مرتضی هفته قبلش با دوستانش آنجا بود.میگوید:ما که با پرادو رفتیم رفیقمان چنان بعد برگشتن افسردگی
گرفته بود(از نوع حاد)که چرا ما فقیریمو اختلاف طبقاتیو فلان!!!
ابله میگوید پرادو چیست بروم به بابایم بگویم بنز یا بی ام و بخرد!
احتمالا دوستان ما در خزر شهر لامبورگینی یا پورشه دیده اند که اینچنین مات و مبهوت گشته اند آنروز.
خب کاریش میتوان کرد؟شاید فرزند وزیری چیزی اند آمده اند تفریح خوب ما چکار داریم با آنها؟؟
همین است که میگویم اینجور جاها دختر بازی نکنید!!!!!آخر معلوم نیست پدر دختر چه کاره است که.
آمدیم مایه دار شدید بود خوشت می آید دخترش تو را...خود هم حساب نکند؟
بگذریم.یادش بخیر بچه که بودم مریض میشدم(مسمومیت و چیز های منجر به سرُم)وقتی در حال درازکش
خوابیده بودمو تب داشتم...
پدرم می آمد و دستش را بر پیشانی ام میذاشت تا تبم را برسی کند...
آی که حالی بهم دست میداد وصف ناشدنی...
حسی برابر با...
دقیقا براربر با آن!بماند که من8,7سال است که خود تنها میروم دکتر و قاط هم میزنم که کسی با من باشد!
یادم است سال پیش که به علتی نا معلوم عفونت روده گرفته بودم و مشکوک به آپاندیس بودم خودم را در
حالت مرگ تنهایی به بیمارستان رساندم!
یادم است که زیر سرم اشکم قطره قطره میآمد!(یادم است این را برای تو گفتم)
اون لحظه فقط یک چیز توی ذهنم بود که اشکم اینچنین  می آمد(عمرا نمیگویم)
یادم است شال گردنم را سخت روی چشمانم گذاشتم تا پرستار اشکم را نبیند
تو آنروز کجا بودی؟آن وقتی که من سختی میکشیدمو درعشق یکی شب و روز نداشتم واحساسم
به بازی گرفته میشد تو کجا بودی؟
امروز دیگر فرق کرده.دوره دوره ی من است.
بله من آشنا دارمو  میروم دریا کنار واسه ی من هم مهم نیست دیگران نمیتوانند
نکته:من هیچ احتیاجی ندارم کسی از من تعریف کند اما اگر ایرادم را بگیرد از خودم دفاع خواهم کرد
یک سوال مدتیست آزارم میدهد!این شبکه منو و تو هست...به نظر شما مال کیه؟خیلی دلم میخواهد بدانم.
چگونه ممکن است؟مطمئنم کار یک آدم معروف در ایران است مطمئنم و گرنه
100بار میگفتتد خودشان.مگر عاشق چشمو ابروی مایند که برایمان انقدر برنامه های جذاب پخش کنند؟
راستش را بخواهید الان هیچی دلم نمیخواد!ارضای مطلق!اصلا از شکم سیری دارم میمیرم!هیچی هم دلم
نمیخواهد. آخر همه چیز هست!
جایتان خالی هر شب 6قسمت از قهوه تلخ را میبینم!کمی میحالم اما نه آنچنان.خب آخر تازه سی دی هایش
به دستم رسید چه کار کنم؟

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 22:58 توسط پسری 24 ساله| |


منو برديا پسر عموييم...
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 13:27 توسط پسری 24 ساله| |


امروز ساعت 3:20 از خواب پريدم...کم پيش مياد اين موقع از خواب بيدار شم.حدس زدم!
طبقه پاييني  بازم؟
ميدونين به لطف عايق بندي هاي جديد که تماما از فوم سقفو ميسازن ديگه همه صداها به گوش
همسايه بالايي ميرسه!ميدونين داشتم خوابم ميديدم
چند بار اين خوابو ميبينم همون موقع دلم ميخواست بنويسم تا يادم نره...اما الان واقعا اونقدر که دلم
بخواد يادم نيست.اما اينجوريه که از مغازه بابام تا مغازه عموم تا اونور خيابون...ميشه يه مربع به
طول20متر بعد دور تا دورش آدماي آشنا ايستادن.کسايي که من ميشناسمشون.جالب بود که من هي
اين مسيرو ميدوييدم و حس ميکردم همه آشنان بعدم اونا هي روم يه چيزايي ميريزن!چيزاي
چندش آور بعد منم همش نگران اينم به دست و پام نخوره  و ميفهميدم که بهم نميخورن.يکي از اونا...
که نظرمو جلب ميکرد:رجب!تو پستاي اول وبلاگم ازش نوشتم.من به رجب 10 تومن از دوران
دانشجويي  تو سال84بدهکارم و قشنگ يادمه که رجب بهم اصرار کرد که نميخواد و فارغ التحصيل.
شد من هنوز دانشجو بودم و بهش گفتم پولو ميريزم به حسابت اما تا هنوز اينکارو نکردم.
عذاب وجدان عجيب غريبيه يه جورايي مهم نيست و طرف حلال کرده ها اما...
طبقه پاييني...2سال ازدواج کردن هر روز دعوا...
شايد هبچ کسي مثل من از زندگي اونا خبر نداره!از شب اول(توجه کردين)تا خود امروز چون اتاق
خوابم بالاي اتاق خواب ايناست دارم صداهاشونو ميشنوم...
هيچکي مثل من نميدونه اون زير چي ميگذره
شب اول  که بازم از خواب پريدم با صداي جيغ زنه!!!
من ناخواسته ميشنوم
ميگن اگه کسي صدا بشنوه بچه ي زنو شوهره کر و لال ميشه(جدي؟)
کفش اِلِمِنتِ خريدم همون بند 2رنگه ها!خيلي دوسش دارم هميشه ميخواستم بخرم نميشد
روبروي سينما آزادي تصادف شد...6تا ماشين بهم زدن.تعجبيديم
من حسين سياوش...آخرين روز دانشگاه...رفتيم شونيشت(کياکلا)
من سر عقايدم ايستادم و اونا هي باهام بحث ميکردن.بازم سر اين موضوع که آدم بايد رابطه داشته
باشه دوست اجتماعي داشته باشه و من ميگفتم ترجيح ميدم با يکي باشم و همه حواسم به اون باشه.
داشتن ميگفتن که بايد با همکلاسي هاي دختر برخورد خوب داشت...
آخه من کسي رو تو کلاسمون در نظر ندارم چي کار کنم؟
سياوش بهم گفت:هرکي تو اين دنيا يه جفت داره...
بهم گفت:مطمئنه يه دختر خيلي خيلي خوب گيرم مياد.قسم خورد.کسي که سياوشو بشناسه و بدونه
اون چقده قوي و ديوونست ميدونه که اون به هيچکي از اين حرفا نميزنه!
امروز برديا هم دقيقا همين جمله رو بهم گفت!
همه تو تعجبن از اين همه مهربون بودن من...که اون لاشي به من ميگه تو هيچ ايرادي نداري اما...
اما:نه دل بستني در کاره نه چيزي قراره اتفاق بي افته ما ميتونيم 2تا دوست ساده باشيم که بازم
رفتم اون حرفمو در جواب بهش زدم که من احتياجي به دوستيه ساده ندارم(يا همه چي يا هيچي)
اون لاشي که لاشي نبود جدي اين يعني ازش ناراحتم.بهش گفتم شمارتو پاک ميکنم...
اما باز بعد 2هفته امروز يه مسيج داد!که منو دچار سوءتفاهم کنه که فکر کنم اونم منو ميخواد
اما خيلي بايد احمق باشم که همچين فکري کنم
و خب...خوبه.موقعيتهاي قشنگي سر راهمه!واقعا جالب بود...
پس این یه حقیقته که:
وقتی تو یکی رو میخوای اون تو رو نمیخواد

و یکی هم هست که تو رو میخواد اونوقت تو اونو نمیخوای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 23:21 توسط پسری 24 ساله| |


دومین بارِ ميگم حتي يک صدم درصدم دودل نيستم که ديگه زنده نباشم

يا بايد به خودم صدمه بزنم يا اونارو...

نميدونم...

اما الان تو فاز نحسيم

شايدم اين تاوان لغزش اون روزم بود!

به درک! ! !

به...

من خودمو غيب ميکنم تا امسال تو نتونن منو کوچيک کنن

ميرمو تا وقتي همون آدم سابق نشدم برنميگردم

اين يک پست آبي بود!وقتایي که حالم از خودم بهم ميخوره...

تابلوئه وبلاگم داره به روزای آخر خودش میرسه؟

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 23:13 توسط پسری 24 ساله| |


سلام.واسه اولين بار ميخوام يه کم  از زندگيه خصوصيه خودم بگم!چيزي که تو خونه ميگذره....
اينطوري شروع مينم...صبح 9بيدار شدم.مثل هميشه با صداي زنگ تلفن خونه!گوشيم که سايلنته
مامان رفته حقوق بگيره احتمالا.يه استکان چايي ميخورم.صبحانه چي خوردم؟وا يادم نميادبا خودم فکر کردم برم دانشگاه يا نرم!زبان تخصصي هنوز برنداشتم  يهني اصلا ارائه نشد
ميخوام برم باهاشون صحبت کنم تصميم ميگيرم که نرم.يه کمي اخبار ميگوشم از روز قبل تو تهران
ميام فلشمو ميزنم به کامپيوتر اين طنز مهران مديري رو ميبينم اين آخريه که طرف هي کانال عوض
ميکنه!با خودم ميخندم بعدم هي به خنده ي خودم تو آينه نگاه ميکنم!کلا به خودم زياد نگاه ميکنم.وسط
خنده هايي که ميکنم که بيشتر شبيه ديوونه ها شدم مامان مياد.واسم شَلغم خريده!!!!!!!!!!!!!!! گلوم
درد ميکرد جون داداش ميگن توش پينيسيلين داره..ميگن!کلا خودم دوس ندارم.يه کم سر مامان غُر
ميزنم.از زندگي مينالم پشت سر يه سري فاميلا ميحرفم نميدونم همه ميدونن که من چقدر آدم بدي
هستم!چه بسا از بچگيمم همه ميدونستن با اينکه خجالتيم ولي چهره واقعيم اين نبود!
باز ميرم جلو آينه!!!موهاي بالاي گوشم(سمت راست) بيشترش سفيد شده.ميدونم بيشترين علتش چيه
روزايي که تيکه تيکه وجودمو از دست ميدادم....
ميگردم تو يخچال يه چي پيدا کنم...
از کاراي خودم خوشم مياد...بابام که پرتقال ميخره مامان بابا عادت ندارن سرد بخورن واسه همين
هميشه بيرون يخچال نگهش ميدارن واسه همين من هر روز 3,2 تا پرتقال واسه خودم ميزارم تو
يخچال تا سرد بشه.هميشه بايد سرد باشه هر چي که ميخورم...
بازم جلو آينه؟نه ميرم پاي تي وي
جديدا خيلي از اين مملکت دلگيرم...آخه نميتونم اينجا بگم!ولي به دوستام ميگم که ايران چي کم داره...
بابام بهم زنگ ميزنه...غروب ميري برون 20 تا بست نايلونه... بخر.مربوط به کار بابامه.ما تو کار
برگزاري عروسيو ايناييم...بابام ميگه واسه عروسي آرش بايد 700نفر رو دعوت کنيم!الهي ميخواد
رکورد رو واسه پسر خودش بزنه...دارن صندليهارو ميشورن!هفته ديگه فک کنم سرشون شلوغ...
پلوغ باشه واسه ناهار قرار بود همبرگر درست کنم!يهني چيز برگر نه قارچم داره!
2تا بسته پنير پيتزاي ورقه شده خريد!!!قاط زدم سرش...به مامان ميگم تو نميدوني من تو ساندويچ
پنير گودا ميزنم؟همون زردا...فهميده اشتباه خريده...ولي خب چاره چيه؟با همين درست ميکنم ديگه
ساعت 12:30 بابا نيومده منتظرم بياد خيارشور بياره!1مياد.سريع 3تا درست ميکنم در حالي که
اخبار داره نماينده هاي مجلسو نشون ميده که خاتميو نميدونم موسويو کروبي...اعدام بايد گردند!
اي بابا آخه با خاتمي چيکار دارين؟عشقه من بوده و هست واااااااااي يهني ميشه دوباره بذارن بياد؟
واقعا نماينده هاي بي فرهنگي داريم!بي بي سي داره کنسرت اِبيو پخش ميکنه.خواننده مورد علاقش!
اين آهنگ آخريه که شادمهر واسش ساخته...که آخرش ميگه:

خودت پِلکامو ميبندي و اين قصه تموم ميشه...

الاااااااهي صدات انقد خش داره انقد پخته شده بعد اين همه سال خوندن که من فقط جلوت زانو ميزنم
اگه قميشي و ابي بميرن...ديگه کيو داريم؟هان؟
ناهارو ميخوريم اصلا خوب نبود!بعد غذا...
يه پرتقال ميزنم به هضم غذا کمک ميکنه!بهد نخ دندون(روزي800بار)يکي از دندوناي آسيام بعد پُر
کردن يه فاصله بينش افتاده هي غدا لاش گير ميکنه.اعصابمو خورد کرده.مسواک ميزنم ميرم لالا...
شال گردنو دوره گردنم ميبندم واسه اطمينان تا گلوم گرم بشه!
ميخوابم...4 بازم با زنگ تلفن بيدار ميشم...واااااااااااااااااي انقدر خوابم قشنگ بود انقدر خوابي که ديدم
لذت بخش بود که بدنم لمس شده...بيدار ميشم.گوشيمو ميبينيم...مرتضي مسيج داده:آقا مياي...بازي!!!؟
حال ندارم بهش زنگ بزنم...5 مين بعد زنگ ميزنه ميگه دانشگام بيکارم بيا بريم دور بزنيم...ميريم...
الان ساعت 5 شده...بهرامم مسيج ميده...آقا بيا پيشم بهت احتياج دارم!!! دوران بدي رو ميگذرونه
درکش ميکنم...مرتضي رو ميرسونم خونش ميرم نايلونا رو واسه بابام ميخرمو ميبرم مغازه بعد ميرم
خونه و باز به آينه نگاه ميکنم...ريشمو خيلي در اومده شب ميزنم...
ساعت 6 شده ميرم پيش بهرام...ماشينو نميبرم ديگه ترافيکه (بابا با فرهنگ)
تو مغازه مهندس نشسته بود(مهندس يه مخترع هست که الان يه تعميرگاه داره ولي درآينده همين آقا
قراره با شغلي که ايجاد کنه هممونو تو رشتمون استخدام کنه)ميرم جلو خود شيريني ميکنم!
يه بار مهندس خيلي جدي بهم گفت؟به نظر خودت تو بدرد من ميخوري تو آينده؟گفتم مطمئن باش!!!
جو گير شده بودم!به بهرام ميگه اين چرا هربار مياد اينجا؟ميخنديم
بهرامو ميگيرم ميريم 200 متر جلو تر تو يه قهوه خونه.اسم صاحب قهوه خونه بود حسين!
نميدونم ميدونين يا نه منو برديا کشف کرديم 90 درصد قهوه خونه داراي بابل اسمشون حسينه!!!!!!!!!
مشينيم ميدونم ميخواد درد دل کنه...يکيو ميخواد يعني ميخواست...
امروز يه چيزايي در مورد دختره فهميده...دپرست کرده...خيلي...سعي ميکنم يه طوري باش حرف
بزنم که بفهمه لياقتش خيلي خيلي بيشتر از ايناست...عکساي گوشيمو بهش نشون دادم...
هي...تاثير گذاشت؟نميدونم...ساعت 7:30 ازش خداحافظي ميکنم ميام به سمت خونه...دارم با خودم
فکر ميکنم...چقده خاطره دارم باهاش...
ميام خونه.بازم کسي نيست...ريش تراش بابا...شِيوِر خودم...تيغ آرايشگري..ژيلت...دارم ريشي که به
سختي واسه خودم طراحي کردمو مرتب ميکنم...ميرم حموم...مدل حموم رفتنمم با جزئيات بگم؟هان؟
خب من هر شب ساعت 9 اينا ميرم حموم بعد يه روز در ميون ليف ميکشم!شامپوي مورد علاقمم اين
شامپو ضد ريزش سينره هستش...موهام خوبه ها..اما واسه اطمينان بايد تقويت شه!کل حموم رفتم از
10دقيقه بيشتر طول نميکشه...ميام موهامو خشک ميکنمو بعد افترشيو بعد اين سِرُم مو بازم واسه!!!
 تقويت بشتر!ساعت 10 شده شامو زديم.بفرماييد شام رو  که ديديم همه رفتن خوابيدن.
اومدم فيس بوکمو چک ميکنم.ميرم تو صفحه چند تا از فاميلام...واقعا خوبن هم خودشون هم دوستاشون
(عجب خوش تيپايين خداييش)اما چه فايده داره که نميتونم به خودم اجازه بدم که واسشون کامنت بذارم؟
نميخوام کسي فکر کنه من بهش نياز دارم...که اگه ميخواستم از اين کارا بکنم....
خب همينا ديگه همه چيو گفتم تقريبا.
چند وقت دارم فکر ميکنم اين پنيرايي هست که کَپَک دارن از اون گرونا...چه مزه اي  داره!
آخه ميدونين که تنها کپکي که هيچ ضرري نداره وقتي ميخوريش همين کپک پنيره...
دقت کردین دوباره دارم با رنگ سبز قدیمیم مینویسم؟زرد رو گذاشتم کنار
ميسي که خوندي شب بخير

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 11:18 توسط پسری 24 ساله| |


...يه کافه پشت سينما آزادي...چند تا کبريت...اسي بِلَکُ...کلي ماشينه مدل بالا.!
برديا ميگه از پنجره توشو نگاه کن!
دپرست ميشيم...گرچه من هيچوقت اينارو نخواستم...ميگم من نهايتا 1سال ديگه اينجا بمونم ديگه
هيچ چيزي منو نگه نميداره...برديا ميگه:2سال طاقت بياری خود به خود ميميريم!!!يعني چي من نبايد
بميرم...فقط نبايد اينجا باشم...
بهرام ميگه...اگه تا 20سالگي يه.گُهي شدي  شدي...اگه نه که هيچوقت هيچ گُهي نميشي!!!
ديروز من و تو يه چي نشون داد...
واسه هرکي ميتعريفم دپرست ميکنه هيچي...يه حس چندش آور بهمون دست ميده هربار.تعريف کنم؟
همون برنامه در مورد ختنه دخترا تو بعضي شهراي ايران.وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي
فکر کن!....وريس دختر 5ساله رو با تيغ ميبرن.يعني چي؟به خاطر چي؟به خاطر اينکه هيچوفت
از س+ک+س لذت نبره و ميگن اين جزيي از اسلامه!
نميدونم...دپرست نميشم يه طورايي انگار قابل تصورِ واسم!!!!
چقد از اين روزام بدم مياد...
مهمترينِ مهمترينِ مهمترين مشکلم اينه که 25سالم شده!بدم مياد به کي بگم؟
يه کم از چيزاي که بدم مياد بگم!
سيب,آدمايي که فکر ميکنن خيلي خُشگلن,تنباکوي پرتقال(حالمو بد ميکنه),دخترايي که کاراشون شبيه پسراست!از اين عطر کوچولوها که تو از اين ظرفا به مردم ميندازن,از 2هزار تومني,از پرسپوليس
از حسين تُهي,از پسراي کفِ دختر!
حالا از چي خوشم مياد؟از ميوه ها...ميوه هاي ترش,تنباکوي ليمو ترش!دختر مو مشکي که موهاش
رنگ  بشه!دختراي معماري!کوله پشتي نايک!مارک!بافت...هرچي که باشه,کنار بُخاري زير بارون!
نم نم بارون,صداي بارون,چشماي باروني...
هميشه که آمار ميگرفتيم دختراي کدوم رشته از همه خرابترن...
اون موقع ها که ساده بوديم ميگفتيم معماري اما خدايي نه...
ميدونين بچه هاي رشته ميهمانداري هواپيما و اينا... ديگه  تموم رکوردهارو زدن!
گويم که خاطراتي از اينان برايم گفته اند...
که موندم دختر 18ساله کوکايين رو از کي  ميخره؟
چه بسا محمد اگه پيادش نکرده بود جُرمش از آلودگي صوتي به خاطر صداي ضبط ماشينش ممکن
بود به اعدام مبدل گردد!که همش در بُطري بازي ميکنن...واسه همه هويدا گشت!
داشتم به بهرام ميگفتم ديروز...من حتي نتونستم کمترين چيز کمترين نياز کمترين حس تکيه کردن رو
بهش بدم.که حق داشت...بره...شاعري  گويد و خواننده اي اينچنين تو احوال ما خواند...

منو تو چه سخت بهم رسيديم...

                                       چه آسون مارو از هم جدا کردن...

که خوب گفت.که من 18 ماه از عمرم رو تو حسرتش موندم...که هنوزم هستم که اگر تاريخ به عقب
بر ميگشت...همين من,هرچه اون گويد بگويم چشم...که شايد نرود...
کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچــــــــــــــــــــــــــــــــــل به يکي گفتم همينجوري!
علي دارد ماشيني ميخرد که  اِير بَک  دارد...بهش ميگويم که اير بکت را سوراخ ميکنم!باخنده...
ميگه...اير بک را در مياورم ميزنم تو صورت الهه!!!!!!!!!!!!!!!!ديگه همه ازم ياد گرفتن!به قول يکي
که تو ميخواي کرايه تاکسي هم بدي پولو ميزني تو صورت راننده!(با خنده)که مطمئن باشيد که با اين
شرايط هم مودب تر از من در اين عالم نبود....
بعضي چيزا واسم قابل فهم نيستن...

اينکه تبسم  چرا  مياد اينجا؟نه من آدم مهربونو جذابيم نه وبلاگم بوي اُميد ميده!
اينکه چقدر نسبت به ساناز سرد شدم...
اينکه چرا هر بار ميرم پيش نازنين کامنت ميذارم تاييد نميکنه!
اينکه آرتا چطوري ميخواد تنها و بدون من بره...

يه روزي...يه جايي...يه ساعتي...يه  لحظه اي...يه حسي بهم ميگه:ديگه زمانش رسيده

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 0:8 توسط پسری 24 ساله| |


سلام.با نازنین بهم زدم.به راحتی!36 روز دوستیمون کشید.هر بار مدت دوستیم کمترو کمتر میشه.
وای اون واقعا منو میخواستبیچاره کلی واسم کادو گرفت.تو این زمینه وقعا مدیونشم.ولی...
خیلی دلم میخواد بدونم بقیه با کسایی که هستن چیکار میکنن یا چه جوری رابطشونو حفظ میکنن؟خب آدم
زمانی یه رابطه رو حفظ میکنه که طرفش کاملا بی عیب باشه یعنی حداقل 70درصد خواسته های اونو
برآورده میکنه.الان عذاب وجدان دارم.گناه داشت.خب آهان همین آدمایی که دوستیشون به ازدواج ختم
میشه  واقعا راسته؟یعنی واقعا کلمه تریپ ازدواج داشتن وجود داره؟واقعا زندگی بعد ازدواج...
اگه به کل کل کشیده بشه...من فکر میکنم تو رابطه زناشویی ناموفق باشم نمیدونم چرا به همه دوستامم اینو
گفته بودم!علی میگه:تو باید بتونی با رفتارت کاری کنی که طرف به خودش اجازه بی ادبی کردنو
نده.مثل دختر پسرای دانشگاه...وقتی صمیمیت زیاد میشه...مثلا دختره به پسره یه فحش میده (خیلی راحت)
خب واسه آدم گرون تموم میشه.کلا به نظر من رفاقتو دوستی خیلی سخته یا درست انتخاب کردن...
وای ازدواج دیگه چیه؟امروز نمره یه درسمونو زدن  شدم 2! ! !یهنی چی2؟همه2,1,0...امیدوارم زیر
نمودار بره.امروز که از سر جلسه امتحان داشتم میومدم خونه بازم کسیو دیدم که نباید میدیدم!وااااااااای
چرا انقد من در برابر اون ضعیفم؟سا..خدایا!تو این شرایط که مثلا دیروز با نازنین بهم زدم چرا باید تو
خیابون اونو میدیدم؟سرنوشـــــــــــــــــــــــــــــــــت چه کلمه ی عجیبی.آدمو به سمت خودش میکشونه و
ایده آلِ من...همه عمر دنبالشم.بعضی آدما میترسن شکست بخورن تو رابطشون چون میرن تو فاز دپرستی
اما من عمدا با همه ارتباط برقرار میکنم و انقدر میگردمو این شکست هارو تحمل میکنم تا...
کاش میشد مثلا این وبلاگم اسمشو عوض کرد...  این نوشته ...wWw.yeroozi miyay رو اگه میشد
کرد...wWw.yeroozi miyamهمه چی درست میشد!
واقعا ایده آل بودن...چه حس خوبیه.وقتی کسیو داشته باشی که از هر نظر ازش راضی باشی.واااااااااااااای
 میخوام!کوش؟چه حسیه وقتی منتظر اس ام اس  هیچکسی تو این دنیا نیستی؟دلم 3روز مسافرت میخواد.
نمیشه که...نمیشه.دل خوش میخواد.من موندم من بعد سا...با این همه آدم,نصفه و نیمه بودم هیچکیو نه
دوباره میبینم نه اصلا تو ذهنمه...چطوریه این همینطوری تو مُخمه؟واقعا  خدا وکیلی,مرگه من,من ختی
نمیتونم با خودم صادق باشم که سا... رو فقط فقط فقط به خاطر قیافش میخوام یا چیز دیگه ای!
چقد بده.واقعا بعضی وقتا آدم فکر میکنه
چـــــــــــــــــــرا؟
چند تا جمله این زیر میزارم مطمئنن همتون حداقل یک بار این جمله رو شنیدین!حالا پسر و دخترم فرقی
نداره در مورد همه صدق میکنه اما خب اینجا اینجوری نوشته!


ده تا از بهترين بهانه‌هاي پسرها براي خلاص شدن از دست دخترها ! ! !               

1- تو براي من مثل خواهر مي‌موني! (يعني:خيلي زشتي!)

2- فاصله سني‌مون کمي زياده. (يعني:خيلي زشتي!)

3- من به تو علاقه به "اونصورت" ندارم. (يعني:خيلي زشتي!)

4- من الان توي موقعيت بدي از زندگيم هستم. (يعني:خيلي زشتي!)

5- دوست دختر دارم. (يعني:خيلي زشتي!)

6- من با خانمهاي همکارم بيرون نمي‌رم. (يعني:خيلي زشتي!)

7- تقصير تو نيست، تقصير منه! (يعني:خيلي زشتي!)

8- من الان توجهم به کارمه! (يعني:خيلي زشتي!)

9- من تصميم گرفتم مجرد بمونم. (يعني:خيلي زشتي!)


شماره 4 واسه من پیش اومده  بی تعارف!شماره 6 که خیلی بی معنی بود خودمونیم!ولی اکثرا با
شماره 1 مواجه میشن.اگه یکی به من بگه که منفجر میشم!خب دیگه بریم  بخوابیم.بای بای

                

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 23:48 توسط پسری 24 ساله| |

راستش من روی  روز تولدم خیلی حساسم...

عادتم ندارم کسیو خبر کنم و یا واسه خودم اینجا تولد بگیرم(وبلاگ غرور انگیز)

اما بهرحال پروفایلم که بود...

جدی چه فایده داره  یه سری لینکِ بی خاصیت؟

جدی دارم میگم

دَم هرکی که تبریک گفته  گرم

خیلی خیلی دوستون دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 23:18 توسط پسری 24 ساله|

سلام.راستش نميگم الان تو حالت جنونما نه؟اما اين بچه (اسمش نازنينه)فکر کنم چيزي نمونده ديونم کنه!به
جون خودم ديگه حوصله ندارم.ميدونين من نميتونم صبور باشم تا يه آدم خودشو تغيير بده.نازنين نميتونه.اصلا
موندم بچه مثبته يا خودش نميخواد؟به خاطر يه قرار حضوري بايد کلي اصرار کنم.اصلا ديگه ازش نميخوام
واي.البته ما تو فاميلامون اين سني داريما خيلي هم پخته ان اما نميدونم اين چه مرگشه.اصلا ثبات شخصيت در
حد صفر!شب خوبه ها صبح اس ميده و درحالي که يکي تحريکش کرده ميگه تو با احساسات من بازي کردي!
نميدونم تو بهم دروغ ميگي!تو اون آدمي نيستي که نشون ميدي!اي بابا ما تو زندگيمون با هرکي بهم زديمو
سرش قاطي کرديم يه دليل منطقي داشتيم.نه اينکه ...
بذار يه مثال بزنم.نازنين فردا ميريم مثلا ماه شيرين؟ميگه باشه ها.بعدم کلي استرس مامور و آبرو و اينا داره.
فردا صبحش اس ميده ميگه:ديدم چقدر مامور نمياد و اَمنه!دوستام ميگن فلان جا فقط اراذل و اوباش ميرنو هفته
اي يه بارم مامور مياد اونجا!بابا آخه دوستات از کجا ميدونن؟من موندم کسي تو اين دنيا آمار اين سفره خونه
هارو بيشتر از من داره؟بابا من خودم با همه تو از اين سفره خونه ها قرار ميذارم!(اینو بهش نگفتما)
ولي جدي صبحا اصلا نميدونم چش ميشه يه هويي.من خودم احتمال ميدم دوستاش بهش حسودي ميکنن که
همچين جوان برازنده اي  مثل من پيدا کرده(فاز توهماتيک)
ولي به خدا فک کنم اينجوري باشه همش زيرآب ميزنن.مثلا انتظار داري با تو برم کافي شاپ؟ميخواي آبروي
منو ببري؟آهان  اينجاست که يه پست نوشتم در مورد چهره هاي کافي شاپ خور(يه پست پايين مراچعه شود)
بله من خوشم نمياد که مردم بگن پسره رو ببين چه دوسته ضايعي پيدا کرده!
اگه دوستام ببيننمون چي؟نميگن مثلا آرش تو يوني هيچکيو نميخواد انقدر خودشو ميگيره آخر رفت باکي دوست
دوست شد؟قبول دارم شايد به نظرتون بچه گانه و نامردي بياد اما به خدا حقيقته محضه!
قبول تو خيلي مارک ميپوشي.خيلي وفا داري(خدا کنه ايمن سر خود نباشي)(اينم برو پست پاييني که منظورمو بفهمي)!ميگم حالا ديدين چه پُست هاي توپي گذاشته بودم؟ميدونستم يه روزي به کارم مياد
حالا تو 2سال ديگه خوب ميشي اين قبول.اين که دخترا زود ميشکننو پير ميشن اينم قبول.اما من که آدمه
لحظه هام چي؟واقعا چي ميخواد بشه آخرش؟ديگه چي ميخواستم بگم؟آهان:
امروز رفته بودم تست صدا دلتون آب!امروز کمپاني آريا موزيک واسه استعداد يابي اومده بودن قائم شهر بَهد 4
مرحله تست دارن که تو مرحله 3و4 رضا صادقيو علي لهراسبي و پويا بياتي خودشون ميان صداتو گوش ميدن
مام که حرفه اي فهلنه مرحله اول رو رفتيم بالا.اگه بدونين چه اراذلي اومده بودن اونجا.فکر کن انقد بدبخت
بودن فکر ميکردن همين اولين مرحله با اين 3تا آدم (که هيچکدومشونو قبول ندارم تو موسيقي)روبرو ميشن!
من که اونجا نشسته بودم يه هو 2نفر اومدن تو.و توي توهماتشون فکر کردن من علي لهراسبيم!جونـــــــــــــم؟
بابا يه ته ريش ديگه اين حرفارو نداره من کجاش شبيه اونم؟علي به اين خوشتيپي
آره اينطوري شد که من يه آپ نمودم.راستش اين روزا بدجوري به تنهايي خودم احتياج دارم و دوس داشتم
مامان بابام نبودنو شبا با آرامش واسه خودم زندگي ميکردم(منم خونواده دوست)آره به جون خودم اين روزا دوست دارم خودم تهنا برم قليون!اصلا يه صفاي ديگه اي داره احساس استقلال ومحکم بودن ميکنم. بهله       
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 21:53 توسط پسری 24 ساله| |


فالم تو شب يلدا بهم ميگه:تلاش بسيار در راه عشق نمودي وعمر خود را صرف آن کردي.هنوز هم
به عهد خود پايبندي و طعنه و سرزنش ديگران درتو بي اثر است!نگران نباش تو تلاش خود را کرده اي
و به آن چيزي که ميخواهي ميرسي!خوب حافظم ميگه کارت درسته حالا شما چي ميگين؟
سلام.ميخوام يه مسيج بخونم:

تو:سلام من خيلي اعصابم خورده.نميدونم چه گناهي کردم

که هروقت خواستم خوبي کنم بدي ديدم!چرا آدما اينجورين؟

من:...

تو:بابت همه چي معذرت میخوام!کلي گريه کردم!خيلي از

خودم دلخورم!شاید تو راست ميگي! ! !

آيا من خيلي مُخ زنم!آيا تو خيلي کوچيکي؟آيا اينجا ديوونه خونست؟
خوب اينا نشون ميده که من با يه مسيج يک آدم رو به راه راست هدايت کردم.
فعلا تصميم گرفتم يه خورده باهاش بمونم ميدونين مشکل کجاست؟
هميشه با خودم فکر ميکردم وقتي بخوام تو يه سني با يه دختري ازدواج کنم که 5تا10سال ازم کوچيکتره
اونوقت ما همو ميفهميم؟کاري با شعورِ هم ندارم که مثلا دخترا زودتر از نظر عقلي کامل ميشن و اينا...
منظورم علايق مونه يا دلخوشيهامون,برخوردمون و نظرمون در مورد آدما.هميشه ميترسم مثل داداش
بزرگ طرف باشم نه يه گزينه واسه ازدواج.اصلا کلا من از داداش بودن بدم مياد!!!من ميگم يا همه چي يا
هيچي!بهتر نيست؟اصلا يعني چي داداش مگه عقده ي داداش داري؟
به هر حال من دارم با يکي ميمونم که ازم 6 سال کوچيکتره مسخرست آره؟فايده نداره خودمم ميدونم حالا
ببينيم  چي ميشه.امروز ظهر خواب ديدم.يا بهتره بگم خوابتو ديدم.اونم من که سالي يه بارم ظهرا خواب
نميديدم.مهندس شيميه رو ميگم هي تو!تو که ميدوني من نميتونم بهت زنگ بزنمو مِنت بکشم خودت مسيج
بده خواهش ميکنم!ميدوني که منظورم اون چيزي نيست که تو فهميدي(حالا يه کم بي ربط بنويسم)!
شير کاکائوي داغ ميچسبه تو سرما؟اِي...اما نميدونم چرا شير کاکائو هاي بيرون خيلي زيادي شيرينه!اَه
برديا ميگه:باز اون اخلاق...يتو رو کردي طرفو ناراحت کردي؟مگه نگفتم اين دفعه جلوي خودتو بگير؟
بهرام ميگه:تو يه دختري ميخواي مثل خود من!يعني بهرامي رو تصور کنين که دختر باشه!عجب آدمي
هستي اصلا هيچکي نميفهمه من چي ميخوام.مثلا بهرام فکر ميکنه من يکيو ميخوام که تو خيابون بزنيم
تو سر و کَله ي هم,بعدم واسم وفادار ترين دختر دنيا باشه!باب اِيول داري تو
اين همه حرف واسه گفتن داشتم يادم رفت!اي بابا مامانم ميگه اين نوشته هارو واسم بخون!جان؟
آهان مجتبی کبیریه جدید به دستمان رسید!وای از این نوع آهنگای مورد علاقه من خونده همون سبکی
که من دوست دارم.
تراک 5:عاشقم نبودی و تراک 8:خاطرجمع که میگه:

روی میز نامه ی قَهرش,شیشه ی خالیه عَطرش,همه میگن بد به حالِش,گُم شد و رفت پیِ کارش

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 21:34 توسط پسری 24 ساله| |


هميشه ميگفتم به بعضي از آدما نميشه حس خاصي مثلا ازدواج داشت مثلا من با دختر عموم.يه طورايي
حس برادر خواهري داريم شايد خيلي بچه ي خوبي باشه اما نميشه تو آينده روش حساب کرد.
اينو گفتم تا به يه چيزايي که تو يکي دو هفته ي پيش واسم اتفاق افتاد برسم.که در آخرم نقض ميشه!
اين تعطيلات تاسوعا عاشورا باعث شد دوباره خونوادمون دور هم جمع شن يعني منو خواهرام اونم بدون
شوهراشون.وقتي با هميم ميفهمم که فقط برادر و خواهران که از جيک و پوک هم خبر دارن(البته تا حدودي)
و زير و بم اخلاق همو ميدونن.يعني مثلا اگه يه اخلاق بد دارن انقدر براشون ناراحت کننده نيست
منظور کلي اينه که خواهروبرادر اگه ازهم ناراحت بشن لااقل به فکر تلافي نيستن(در مورد ما که اينطوره)
راستش چند روز قبل با يه نفر از طريق يه واسطه آشنا شدم.که وقتي باهاش رودر رو حرف ميزدم
کاملا حس ميکردم جزئي از خونواده ماست.انقدر طبيعي بود که نزديک بود جوگير بشم!اما درست تو
تاسوعا يه دعوايي بينمون اتفاق افتاد که بهم خورد!اصلا اين تاسوعا عاشورا واسه من خوش يُمن نيست.
يادمه اونروزا که دوست دختر داشتم,سرِ با هم بودن يا نبودن تو اين 2روز کلي دعوا بينمون ميشد.
خيلي دلم ميخواد بدونم ايراد اخلاقم چيه.به نظرش اخلاقم خيلي خيلي بد ميومد درحالي که من واقعا هيچ
ايرادي تو خودم نميبينم(رفتاري البته)
ديشب داشتم فکر ميکردم چقدراخلاقم شبيه نوشتنم تواين وبلاگ شده.اصلا نميدونم وبمو با توجه به اخلاقياتم
مينويسم يا اين اخلاقمه که با توجه به نوع وب نوشتنم داره عوض ميشه.ولي درکل  مطمئنم يه جاي کار
ايراد داره.واقعا من نميتونم غير منطقي فکر کنم.من اصلا تا حالا کسيو نديدم که به اندازه خودم منطقي
باشه!کلا فکر کنم تموم رکورد هارو دارم جا به جا ميکنم!
آهان در مورد اين حس برادر خواهري ميخواستم بگم من نسبت به اونم اين حس رو داشتم.ولي خدا وکيلي
زندگي همش همينه و به قول يکي:بدبخت نشيم...خوشبختي بخوره تو سرِمون!
مشکل بزرگ اخلاقيه من ميدونين چيه؟اينه که يهويي که با يِکيم حس ميکنم داره ازم سوء استفاده ميکنه
نميدونم يه لحظه اين حس بهم دست ميده که دارم به طرف,رو ميدم و اون داره خودشو واسم ميگيره!
پسرو دخترم فرقي نداره ها.مثلا اين دفعه داشتم با يه دختره ميحرفيدم.يهويي به تايم مکالمه نگاه کردم  يهو
اون حس بهم دست داد!جالبه که خودم از طرف خواستم بهش زنگ بزنما اونم نخواسته بود.به خدا من اصلا
خَسيس نيستم اصلاااااااااااااااااااااااا.فقط دوست ندارم کسي فکر کنه من ديوونشم!اصلا جالبه کارم چون
هميشه آخر همه تيريپ ريختنام مثل هم شده تازه از اشکالات به وجود اومده درس عبرتم نميگيرم.ديگه
اينجوري شده که هرکيو ميتورم بعد 3روز تموم ميشه ميره پي کارش!نميتونم با هيچ دختري بسازم
همش حسم بهم ميگه داره ازَت سوءاستفاده ميشه.البته حسم درست ميگه ها.گرچه منم که رفتم دنبال اونا
اما توي دوستي بايد همه چي مُساوي باشه.آهان چيزي که همه بهم ميگن:خيلي از خود مُتشکري.نميدونم
شايدم اينطوريه.اما من يه کليد 2 حالته هستم به نظر خودم.يا با طرف انقده چرتو پرت ميگمو ميخندم که
ميگن دلقکي يا نوع دومم اينه که انقده خُشک ميشمو به طرف گير ميدم که يه آدم هفت خطه لاشي جلوه
میکنم در حالي که من واقعي هيچکدوم نيست.برخورد من طبيعتا درامتداد برخورد طرف با خودم ساخته ميشه
چي گفتم!خلاصه اينکه من عوض بشو نيستم يه قول يه بچه پرويي تو ذاتت اينه!بعدم اينکه من يه گووگولي
مگولم  تو يه گوگولي مگولي مايه گوگول مگول هستييييييييييييييييم(باب اسفنجي)
آهان ايکاش يکي قدرِ اين اخلاق منو ميدونست چون من ميدونم آخرش به جاهاي خوب خَتم ميشه گرچه
اولش واقعا حال بهم زنه!چقدر امروز اَ اِ اُ گذاشتم خسته شدم.

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 17:56 توسط پسری 24 ساله| |

آهاي دختره اگه تو بانک بيمارستان خلاصه هرجايي ديدي يه خانم باشخصيت اومده داره مختو ميزنه
مامان منه هاالهي قربونش برم اونم دوست داره تو پيدا کردن طرفم سهيم باشه
آخه ميدونين مامانم 30سال مدير مدرسه و اينا بود خلاصه راحت با دخترا ارتباط برقرار ميکنه اين
دفعه هم مثل اينکه چون خالم مريض بود تو بيمارستان شبا پيشش ميموند بعد کلا دخترايي که
اونجانو ديگه پرستار مرستار نميشناسه با همه ارتباط برقرار ميکنه!
خوب سلام خوبي؟ آره؟من نه يعني هستما ولي يه خورده بدم ولي در کل خوبم!
اول تکليف اون 3تا عنوانه درآينده خواهيد خواند رو مشخص کنم:
چهره هاي کافيشاپ خور و طبقه بالايي رو صرف نظر کردم درست نيست بگم ولي دومي رو ميگم:
به اين جمله توجه کنين.اگه يه دختري توي محلي خراب تشريف داشته باشه و وظيفه ساپورت کردن
مردم محل رو برعهده داشته باشه اگه يه نفري بياد صيغش کنه چي ميشه؟خوب تو مدت زمان
مشخص متعلق به اون طرف حالا يا پير يا جوون ميشه.به نظر شما کدومش درست تره؟اصلا نفعش
واسه کيه؟من که بچه خوبيم عمرا اهل اين چيزا نيستماما خداييش صيغه کردن خيلي نامرديه
ديگه اينکه هدف فقط آپ کردنه؟چرا آپ ميکنيم؟چرا ميايم؟چرا مردم از فيلترشکنو هزارتا چيز عبور
ميکنن تا برن تو فيس بوکشون؟چرا ميره جلو عقربه؟چرا بازم تاسوعا عاشورا مياد؟چرا همه تو اين
دو روز خودشونو جر ميدن(دختر پسرا جهت لاشي بازي)چرا يه تيکه برگ سبز ميتونه انقده باعث
خنده ي من بشه!!!؟چرا اين گربه ي کنار دانشگاه به اين کثيفي با من دوست شد؟چرا بارون نميگيره؟
بسه کوفتو چرا کثافت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اينجا يه نوشته ي باحال از يه وبلاگ گرفتم ميذارم:
مستراحي که سنگش خيلي دور از دره و درش هم قفل نمي‌شه خطرناک‌ترين جاي دنيا است!
قبول دارين؟منم چندينو چند بار با اين صحنه روبرو شدم!مارفتيم
 
 
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 21:59 توسط پسری 24 ساله| |


Design By : Night Skin